مىبرد رقصكنانم به فلك موج نسيم * كرد هجر تو مرا چون پر كاهى درياب
مىكند از سر ره ، سيل گرانسنگان را * ديده دارد سر توفان سياهى درياب
ريخت زاهد خم مى ديشب و ساغر بشكست * تشنهكامان بلا را ، به پگاهى درياب
ما جگرسوختگان را به مى آتشناك * دست كوتاه چو گشتيم الهى درياب
خرقهآلوده به تزوير و ريا را مپسند * رند بىرنگ و رياى سر راهى درياب
جلوه بخشاى تو را ، نوگل خندان وجود * هست « نوزاد » كمين سبزه گياهى درياب
رمز آوارگى
يكدم از راه وفا زين دل بيمار بپرس * غرقه در خون شده از دشنهء آزار بپرس
حال خستهدل آشفته و مفتون مرا * در دل تيره شب از چشم گهربار بپرس
گاهگاهى تو به شكرانه آزادى خويش * حال مرغ به قفس مانده گرفتار بپرس
عيب حيرانى و مبهوتى ما را چه كنى * حال افسون شده را از نگه مار بپرس
نتوان گفت چه بودم چه شدم در انظار * شرح احوال ز خار سر ديوار بپرس
راز جانسوز سكوتى كه همه درد و غم است * از نگاهم كه كشد زحمت اظهار بپرس
رمز آوارگى ما كه نهان بود كنون * از پريشانى آن طرّهء طرّار بپرس
گرچه « نوزاد » نهان است به تنهايى خويش * زين نهان گشته به تنهايى بسيار بپرس
بازيچهء حسرت
آرزو گم كردهاى اندر ديار حسرتم * تشنهكامى خسته جان بر چشمهسار حسرتم
در غروب يأس و حرمان سر زدم از شرق عمر * رهنوردى گمشده در شورهزار حسرتم
اشك اگر همّت كند ، بر خشكسار آرزو * مىفشاند بذر محنت خارخار حسرتم
سخت و سنگين درد مىپيچد بر اركان وجود * هست گوشآويز جان تا گوشوار حسرتم
سنگ كمظرفى سرم در مجمع ياران شكست * زان به دوش زندگانى مرده بار حسرتم
با تقلّب هستى ما گشت تاراج حريف * پاكباز بىريايى در قمار حسرتم
شصت و نه سال است بازىخوردهام از خلق دهر * كمترين بازيچهء بىاعتبار حسرتم
زين جهت محسود اين و آن شدم « نوزاد » چون * شعلهء خورشيدم و در چشم تار حسرتم