هرچه ما ناز تو از پيش كشيديم بس است * نقد مهر تو ز جان پيش خريديم بس است
ذرّهاى مهر و وفا از تو نديديم بس است * سخن سرد ز تو هرچه شنيديم بس است
روز تا شام ز بيداد تو شيون كردم * سوختم شمعصفت بزم تو روشن كردم
بعد ازاينروى كنم جانب دلدار دگر * بسپارم دل و دين را به جفاكار دگر
سرمهء چشم كنم خاك ره يار دگر * نغمهخوانم پس از اين بر گل گلزار دگر
به تو اى يار كه ديگر نكنم ياد از تو * آشتى مىنكنم با تو كه فرياد از تو
اى صبا رو گذرى كن به سر كوى نگار * بر پيامى ز من سوختهجان سوى نگار
گو دل من شده آشفتهتر از موى نگار * شدهام شيفته بر چهرهء دلجوى نگار
گر نيايى تو چسان خرّم و دلشاد شوم ؟ * نتوانم كه ز دايم غمت آزاد شوم
كوكب بخت من از جور فلك رفته به خواب * باغ فردوس بود بىتو مرا رنج و عذاب
همه خون مىخورم از ساغر دل جاى شراب * جگر سوختهام هست اگر نيست كباب
چه كنم قسمتم از روز ازل بوده چنين * كز غم هجر تو باشم صنما زار و غمين
شده است از تو دلافسرده و آزرده « نوا » * چون درختيست خزان ديده و بىبرگ نوا
با همه مىنكند ترك تو اى گل به خدا * نشود از دل او مهر تو يكلحظه جدا
تو مپندار كه ياد تو فراموش كند * يا كه بر رغم تو مى با دگران نوش كند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3695
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٦٩٥