ناشكفتنى
گفتند هرچه بايد و حرفى نگفته ، نيست * جز داستان عشق كه آن هم نگفتنيست
اين فتنههاى خفته را بيدار كرد عشق * پيداست تا قيام قيامت نخفتنيست
ديدار روى دوست ميسّر نمىشود * اى داد ، غنچهء دل ما ناشكفتنيست
داغى كه تا ابد نتوان ديد روى دوست * چون داغ لاله در دل پرخون نهفتنيست
آواز روحپرور جان در سكوت شب * تا خفته چشم مردم دنيا شنفتنيست
باد حوادث آنقدر از رخنهها به دل * گرد ملال ريخت كه ديگر نرُفتنيست
ناسفته گوهريست « نگارنده » را سخن * هرچند سفته نيست ولى پاك و سفتنيست
چه بايد كرد ؟
برنيايد نفس ، چه بايد كرد ؟ * مانده جان در قفس ، چه بايد كرد ؟
هم دلى پر ز آرزو داريم * هم سرى پرهوس ، چه بايد كرد ؟
ما خرابيم و مست با اين حال * برسد گر عسس ، چه بايد كرد ؟
مىكشيم باز نهاد دل فرياد * نيست فريادرس ، چه بايد كرد ؟
ديگران ، همچو ما به خود مشغول * نرسد كس به كس ، چه بايد كرد ؟
آه جانسوز و چشم گريان هم * بىاثر ماند ، پس چه بايد كرد ؟
اى « نگارنده » نيست غير از غم * همدم و همنفس ، چه بايد كرد ؟
بىخبر
نه دگر در سر است شور و شرى * نه دگر در بساط سيم و زرى
داد از اين روزگار و اين شب تار * شب تارى كه نيستش سحرى
متأثّر به ياد آن روزيم * كه ز ما نيست در جهان اثرى
در جهانى كه نيست خاطر شاد * دل سوزان خوش است و چشم ترى
بىخبر آن توانگرى باشد * كه نگيرد ز بينوا خبرى
نظر كيميا كسى دارد * كه ندارد به كيميا نظرى
نيست در اين سفر كه در پيش است * بِه ، ذكر دار نيك همسفرى
خود « نگارنده » گريه بر خود كن * كه نگريد به حال تو دگرى