پروانه سوخت آخر و كارش تمام شد * كارى بدون عشق به پايان نمىرسد
تقدير هرچه هست تو همّت بلنددار * دستى كه كوته است به دامان نمىرسد
تنها به خواستن نرسد كس به كوى دوست * هر تشنهاى به چشمهء حيوان نمىرسد
فرياد مىزنند « نگارنده » اهل فضل * امّا به گوش مردم نادان نمىرسد
شرح حال
اشكم به ياد روى تو چون ريخت روى گل * هم شرح حال من شد و هم آبروى گل
هرجا كه هست بلبل شوريدهاى چو من * دارد هماره با دل خود گفتگوى گل
مانند عاشقى كه ز خود بىخبر شود * در دامن گل است و كند آرزوى گل
هنگام وصل ، بلبل شيدا چه مىكند * بيچاره جز نگاه به روى نكوى گل
در پيشگاه گل نبود جاى هر گياه * جز آنكه آشنا شده باشد به خوى گل
آن را كه همچو خار مغيلان ستيزهخوست * راهش نمىدهند حريفان به كوى گل
اى دل ز جاى خيز كه مانند عندليب * بايد كنيم در دل شب جستجوى گل
در پشت اين خرابه « نگارنده » گلشنيست * پيداست از نسيم سحرگاه و بوى گل
طوفان عشق
خواست از پروانه ديشب ، عاشقى ايراد گيرد * گفتمش طفلى نشايد خرده بر استاد گيرد
گرچه بىپرواست ، امّا از همين استاد بايد * تازهكار عشق كمكم سوختن را ياد گيريد
بايد از ره تا رسد هر عاشقى از پا درآيد * بلكه جانان دست او را چون ز پا افتاد گيرد
جز دل آواره كاندر كوى تو مأوا گرفته * هيچ صيدى را نديدم انس با صيّاد گيرد
اى « نگارنده » دل از طوفان عشق ايمن نباشد * خرمن ، آتش در ميان رعد و برق و باد گيرد