آنچه بخشيد خدا دلبرى و حسن تو را * داستانيست كه با خلق خدا نتوان گفت
آنچه ديديم و شنيديم به سرمنزل يار * كس ندانست « نفيسى » كه چرا نتوان گفت
شب روشن و روز تاريك
باز شب آمد و در آرزوى خواب منم * باز در آرزوى گوهر ناياب منم
باز همصحبت و همبازى مهتاب منم * باز نالان و دلآزرده و بىتاب منم
گر كسى راست شبى روشن و روزى تاريك * اين منم من ، كه بدينگونه به مرگم نزديك
آخر شب چو شوم خسته و درمانده ز كار * گويم : اى دست ، يكى ساعت ديگر شو يار
تو هم ، اى چشم ، يكى ساعت مانى بيدار * بعد از آن جمله بخسبيم و بگيريم قرار
تا دگر مهر برون آرد سر از پس كوه * بخشد اين روى زمين را دگر آن فرّ و شكوه
چشم و دست من از اين وعده پذيرند فريب * تا كه درمانده شوم يكسر و بىتاب و شكيب
دگر از شهر نه بانگى شنود كس نه نهيب * سگ گيرنده كشد دست ز دامان غريب
گويم آنگاه كه : تا صبح نماندهست بسى * نوبت ماست ، كه بيدار نماندهست كسى
گويم : اى ديده ! بيا تا كه بخسبيم دمى * باز فرداست گرفتارى و رنجى و غمى
ناگزيريم ز آسايش تن دست كمى * باز بيدارى و كار آيد و درد و المى
باش آسوده ، كه امّيد به فردايى هست * روزگارى دگر و مهر دلارايى هست
چشم برهم نهم و دست كنم تكيه به دوش * گويم : اين بار ز كار افتد چشم و لب و گوش
يكدو ساعت بكنم جنبشى آرام و خموش * ليك فرياد از اين دشمن جان ، يعنى هوش
كه ز دستش بجز از مرگ نجاتم ندهد * ترسم آنروز هم اين خفته ز دستش نرهد
اى برونرفته ز راه مهر و رسم آشتى * ياد باد آن دلنوازيها كه با ما داشتى
تو بسى بىمهرتر از آنچه من پنداشتم * من بسى دلدادهتر از آنچه تو پنداشتى