تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2987

مساهمون:

ص٢٩٨٧

نالهء جانسوز

دل به هر ديده سپرديم خدنگى آمد * پا به هر كوچه نهاديم به سنگى آمد دل سپرديم به هركس به تمنّاى صفا * زد به جام دل ما تلخ شرنگى آمد سر تسليم نهاديم چو در راه رضا * هركه ديديم كمربسته به جنگى آمد هركجا ديده گشوديم پى ديدن يار * پيش‌رو روزن تاريكى و تنگى آمد بت و بتخانه نرفته‌ست هنوز از دل ما * اين متاعيست كه هر روز به رنگى آمد خون دل خورده و گفتم كه بود عمر دو روز * واى از اين عمر كه هر لحظه درنگى آمد « كوهى » از نالهء جانسوز تو دانستم من * هركجا چشم گشودى تو ، خدنگى آمد

آتش دل

ديشب از آتش دل تا به سحر جان مىسوخت * از تف آه درون دامن حرمان مىسوخت پير ره كج‌روى از باد صبا مىآموخت * باده‌پيماى جگرسوخته گريان مىسوخت محتسب مست مى ناب و قضا مست غرور * در ميان شاكى افروخته دامان مىسوخت يوسف از كيد فلك يافت غرورى در دل * زير زنجير بلا خفت و گريبان مىسوخت صوفيان صاف نگردند به پشمينه قبا * اى بسا زاهد صدساله كه ايمان مىسوخت آنكه مىگفت كه عيب دگران باشد كفر * ديدم از گرمى بازار رقيبان مىسوخت آنكه گويد كه فلاطون زمانم نشنو * اى بسا مدّعى علم چه نادان مىسوخت عيب « كوهى » نتوان گفت كه بدبين باشد * از پريشانى اين خلق پريشان مىسوخت

اميد رستگارى

ديدى كه درد عاشق ، هرگز دوا ندارد * چون مردن ضعيفان ، هرگز صدا ندارد طوفان عشق سركش ، موج بلا خروشان * اين كشتى دل ما ، بين ناخدا ندارد نازم به آن گدايى ، چشمش به كس نباشد * اين شوكت و جلالت ، هر پادشا ندارد در پيشگاه ذاتش ، جز روسياهىام نيست * باكى دلم ز لطفش ، زين ماجرا ندارد در سايهء عطوفت ، هردم دلى به دست آر * جز اين رهى دگر ره ، سوى خدا ندارد اى روزگار با من ، هرچند مىتوانى * جور آور و ستم كن ، دردم دوا ندارد « كوهى » به بستر مرگ ، مىخواند خوش سرورى * امّيد رستگارى ، جز از خدا ندارد