نالهء جانسوز
دل به هر ديده سپرديم خدنگى آمد * پا به هر كوچه نهاديم به سنگى آمد
دل سپرديم به هركس به تمنّاى صفا * زد به جام دل ما تلخ شرنگى آمد
سر تسليم نهاديم چو در راه رضا * هركه ديديم كمربسته به جنگى آمد
هركجا ديده گشوديم پى ديدن يار * پيشرو روزن تاريكى و تنگى آمد
بت و بتخانه نرفتهست هنوز از دل ما * اين متاعيست كه هر روز به رنگى آمد
خون دل خورده و گفتم كه بود عمر دو روز * واى از اين عمر كه هر لحظه درنگى آمد
« كوهى » از نالهء جانسوز تو دانستم من * هركجا چشم گشودى تو ، خدنگى آمد
آتش دل
ديشب از آتش دل تا به سحر جان مىسوخت * از تف آه درون دامن حرمان مىسوخت
پير ره كجروى از باد صبا مىآموخت * بادهپيماى جگرسوخته گريان مىسوخت
محتسب مست مى ناب و قضا مست غرور * در ميان شاكى افروخته دامان مىسوخت
يوسف از كيد فلك يافت غرورى در دل * زير زنجير بلا خفت و گريبان مىسوخت
صوفيان صاف نگردند به پشمينه قبا * اى بسا زاهد صدساله كه ايمان مىسوخت
آنكه مىگفت كه عيب دگران باشد كفر * ديدم از گرمى بازار رقيبان مىسوخت
آنكه گويد كه فلاطون زمانم نشنو * اى بسا مدّعى علم چه نادان مىسوخت
عيب « كوهى » نتوان گفت كه بدبين باشد * از پريشانى اين خلق پريشان مىسوخت
اميد رستگارى
ديدى كه درد عاشق ، هرگز دوا ندارد * چون مردن ضعيفان ، هرگز صدا ندارد
طوفان عشق سركش ، موج بلا خروشان * اين كشتى دل ما ، بين ناخدا ندارد
نازم به آن گدايى ، چشمش به كس نباشد * اين شوكت و جلالت ، هر پادشا ندارد
در پيشگاه ذاتش ، جز روسياهىام نيست * باكى دلم ز لطفش ، زين ماجرا ندارد
در سايهء عطوفت ، هردم دلى به دست آر * جز اين رهى دگر ره ، سوى خدا ندارد
اى روزگار با من ، هرچند مىتوانى * جور آور و ستم كن ، دردم دوا ندارد
« كوهى » به بستر مرگ ، مىخواند خوش سرورى * امّيد رستگارى ، جز از خدا ندارد