تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2988

مساهمون:

ص٢٩٨٨

رباعيات

ديدى كه نگشت حل ز صد مشكل ما * يك مسأله تا كه شاد گردد دل ما در بىخبرى عمر به پايان برسيد * در بىخبرى كوزه كنند از گل ما
* * *
در كار جهان هيچ حسابى نبود * در اين دل گرداب حبابى نبود صدها دل بىگنه بسوزد از ظلم * در شامهء كس بوى كبابى نبود
* * *
هرجا نگرم جمال او مىبينم * هرجا كه روم كمال او مىبينم در هستى خويش هرچه آيد به نظر * از هستى لايزال او مىبينم
* * *
چون باد صبا دامن گل ريخت به هم * بوى سمن و بنفشه آميخت به هم از ابر بهار ژاله‌ها ريخت به دشت * خاك سر كيقباد و جم بيخت به هم
* * *
از كين فلك هراس در دل مىدار * مغرور مباش كار مشكل مىدار چون نيستىات مسلّم است آخر كار * صد آرزوى شكفته در دل مىدار
* * *
گر ببر دمان همى و گو شير ژيان * يك پشه تو را به تنگ آرد به ميان هر ذرّهء خاك تو فلك كوبد سخت * گر رستم يل هستى و سهراب زمان

تك‌بيت‌ها

منّت از جان مىبرم تا آبرو برجا بود * آبرو گر رفت ، جان ديگر ندارد ارزشى
* * *
در باغ بود نرگس شهلا و چشم مست * اكنون چه گشته است در آن زاغ مىچمد
* * *
هزار كشور جم را نمىخرد به جوى * هرآن‌كه ملك قناعت به دست آورده
* * *
ديدى فلك چگونه زمين‌گير مىكند * آن كس كه بر زمين نبدش اعتنا ز كبر