به دوران اقبال و مال و تنعّم * بس اغيار را مهربان يار ديدم
ولى يار يكرنگ را گاه نحسى * نظير يكى خصم خونخوار ديدم
چو دنيا به من روى آورد ، ناگه * در اطراف خود يار بسيار ديدم
يكى هم نديدم من از خيل ياران * به روزى كه خود را گرفتار ديدم
نور حقيقت
رخسارهء آن لعبت دردانه درخشيد * يا در دل شب مهر در اين خانه درخشيد
در جام جهانبين مى اسرار ازل بين * بس نور حقيقت كه ز پيمانه درخشيد
در طور نه تنها متجلّيست جمالش * در صومعه و كعبه و بتخانه درخشيد
خنديد چو در مرگ كسان سوخت سراپاى * شمعى كه به خاكستر پروانه درخشيد
ويرانهء من گشت منوّر چو رخ دوست * تا ماه در اين خانهء ويرانه درخشيد
اقارب يا عقارب
مردمانى كه ز اقوام هم و خويش همند * عجب اينجاست كه بدخواه و بدانديش همند
نوش خواهند و نيابند ز ياران جز نيش * واى از اين دوره كه نالان همه از نيش همند
دوستان موجب آرامش خاطر بودند * چه شد اكنون كه چنين باعث تشويش همند
ديدم آنها كه چو گل ظاهر زيبا دارند * از جهالت همگى خار دلريش همند
آه و افغان اقارب چو عقارب شدهاند * بىسبب دشمن اقوام هم و خويش همند
آبشار
نيست روز و شب به غير از گريه كار آبشار * گريه آرد گريهء بىاختيار آبشار
گريههاى زار ، زار از ابر آخر از چه روست * سوخت او را دل مگر بر حال زار آبشار
سر زدن بر سنگ و شبها ناله سر كردن به كوه * كار من هم هست ، تنها نيست كار آبشار
روزگار آبشار از روزگار من بتر * روزگار من بتر از روزگار آبشار
در شب هجر تو چشم اشكبارم مىبرد * گوى سبقت را ز چشم اشكبار آبشار
خوش بر احوال كسى « كورش » كه در مهتاب شب * خفت در آغوش يار اندر كنار آبشار