گذشتم
به اميد روى دلدار ز آبرو گذشتم * به هواى صحبت يار ز هاىوهو گذشتم
ز سرشك چشم و خونابهء دل نگار بستم * ز خط عذار و خال لب و رنگ و بو گذشتم
به كمند مشكمويان شدهام اسير ليكن * به دلاورى و همّت ، ز ميان مو گذشتم
نه چو خضر سر به صحرا زدهام به جستجويت * كه ز جوى زندگى نيز به جستجو گذشتم
سر چون كدوى بىمغز فكندهام به پايت * نه عجب كه بهر سروى ز سر كدو گذشتم
همهروزه گفتگوى من و عاشقان تو بودى * چه نماند محرمى از سر گفتگو گذشتم
به خيال شستوشويى به در تو رخت بستم * ز غبار ره چنانم كه ز شستوشو گذشتم
دل و دين من ز كف رفت به باد آرزوها * چه غم تو روزىام شد ز هر آرزو گذشتم
دل « مفتقر » ز شوق تو لبالب است آرى * كه هماره دربهدر رفتم و كو به كو گذشتم
در رثاء موسى بن جعفر ( ع ) « 1 »
زندانيان عشق چه شب را سحر كنند * از سوز شمع و اشك ، روانش خبر كنند
مانند غنچه سربهگريبان درآورند * شور و نواى بلبل شوريده سر كنند
چون سر به خشت يا كه به زانوى غم نهند * يكباره سر ز كنگرهء عرش بركنند
با آن شكستهحالى و بىبال و بىپرى * تا آشيان قدس به خوبى سفر كنند
چون رهسپر شوند به سيناى طور عشق * از شوق سينه را سپر هر خطر كنند
آنان كز اين معامله هستند بىخبر * برگو كه تا به محبس هارون نظر كنند
تا بنگرند گنج حقيقت به كنج غم * آن لعل خشك را به در اشك تر كنند
بر پا كنند حلقهء ماتم به ياد او * تا عرش و فرش را همه زير و زبر كنند
آتش به عرصهء ملكوت قدم زنند * ملك حدوث را ز غمش پرشرر كنند
تا شد به زير سلسله سرحلقهء عقول * افتاد شور غلغله در حلقهء عقول
هامش
( 1 ) - يك بند از تركيببندى است كه مرحوم كمپانى در رثاء موسى بن جعفر ( ع ) سروده است .
خوانندگان مىتوانند به ديوان شاعر مراجعه كنند .