مست جام ازلى بىخبر از خويشتن است * نازم آن را كه شود مست ز صهباى على
من و سرمستى و در ميكده پيمانه زدن * گر كه ساقى دهدم باده ز ميناى على
تا توانيست مرا ، گرد جهان مىگردم * به تولّاى على ، باديهپيماى على
خوش در آيينهء دل جلوه كند طلعت دوست * پاى تا سر شدهام محو تماشاى على
طوطيان را شكر آوردهام از پارس به هند * اين من و شعر من و عشق چو درياى على
چون « مهين » دولت فقرم به جهان ارزانيست * دارم اين سلطنت از همّت والاى على
دور از تو
روز بىمهر رخت چون شب يلدا گذرد * تو چه دانى كه جدا از تو چه بر ما گذرد ؟
منم آن لالهء خونين كه جدا مانده ز باغ * روزگارم همه با داغ به صحرا گذرد
مكن از جام گران هيچ دريغ اى ساقى * تا سبك بر من و دل غصّهء دنيا گذرد
ما و سرمستى امروز و سر زلف نگار * حيف از اين دم كه در انديشهء فردا گذرد
چون تو را نيست سر صحبت ما ، اى گل ناز * تو چه دانى كه چها بر دل شيدا گذرد
مه تابندهء من ! چند جدا از تو « مهين » ؟ * روزگارش به غم هجر تو تنها گذرد
خانه به دوش
تا بود ، داغ غمت نقش به پيشانى ما * كى به پايان رسد اين سربهگريبانى ما
همچو موى تو به روى تو پريشان شدهايم * كه نشانيست خوش از بىسر و سامانى ما
شادمان باش و بزن خندهء شيرين چو بهار * مشو افسرده دل از گريهء پنهانى ما
آن نهاليم كه بازيچهء طفلان رهيم * كس نكردهست در اين دشت نگهبانى ما
من به قربان تو و خندهء مستانهء تو * كه ندارى خبرى از گهرافشانى ما
سر اين رشته دراز است و به پايان نرسد « 1 » * شب گيسوى تو و روز پريشانى ما
بس فريباست « مهين » نغمهء بلبل به چمن * سخن آموخته گويى ز غزلخوانى ما
هامش
( 1 ) - اين مصراع از شيخ محمد فخر العلماء مردوخى متخلص به حيران سنندجى كه در سال 1300 هجرى درگذشته است :گر به پايت نرسد زلف نه از كوتهى است * سر اين رشته دراز است به پايان نرسد