كوچهء عمر
تا مرز جنونم قدمى بيش نماندهست * وز چشمهء ادراك نمى بيش نماندهست
در گوش دل از نغمه شيرين محبّت * جز زمزمهء زير و بمى بيش نماندهست
مگذار كه ماند به دلم حسرت ديدار * بازآى كه از عمر دمى بيش نماندهست
زانان كه از اين رهگذر عمر گذشتند * جز نقش وفا يا ستمى بيش نماندهست
از كوچهء تاريك پر از پيچ و خم عمر * « مهجور » گذشتيم و خمى بيش نماندهست
رسواى من
گفتم كه سرم ، گفت كه در پاى من است * گفتم كه دلم ، گفت كه آن جاى من است
گفتم خردم ، گفت به زنجير جنون * پابست شده است و سخت رسواى من است
روى من ، خوى من ، بوى من
گفتم كه محشر گفت سر كوى من است * گفتم كه بهشت گفت مشكوى من است
گفتم كه بهار و سبزه و گل ، گفتا * آن روى من و خوى من و بوى من است
داروى غصّه
اندر تن مرده چون روان است شراب * خود صيقل آيينهء جان است شراب
مى نوش به شادمانى و خرسندى * چون داروى غصّهء نهان است شراب
بربادرفته
زان باده بده كه جان از آن شاد شود * باشد كه دل از بند غم آزاد شود
از باده بزن بر آتش دل آبى * زان پيش كه خاك جسم بر باد شود
دل و دلبر
گويند ز دلبرم كه دل ، بردارم * كو دلبر من ، دل ، بر دلبر دارم
گر دل ، بر من بدى ، كه بد دلبر من * پس دل ، بر من نيست كه دل بردارم