آيين محبّت
كى در فلك حسن چو رويت قمرى هست * يا چون لب شيرين تو شهد و شكرى هست ؟
هرگز نشود خشك به دل ريشهء امّيد * تا آنكه مرا وقت سحر چشم ترى هست
ز آنان كه سر اندر سر سوداى تو دارند * سر بر سر سر ، سر هر رهگذرى هست
ديگر سخن از جنّت و فردوس روا نيست * آنجا كه ز آيين محبّت خبرى هست
زين عشق جنونم خوى خجلت به رخ آيد * بينم چو ز من سوخته ديوانهترى هست
بر من نرسد آفتى از دور زمانه * تا سوى منش آن بت زيبا نظرى هست
در زندگى هرگز به كسى نيست نيازم * تا سيمصفت موى و رخ همچو زرى هست
در آتش غم
با تو ز ازل ، نرد وفا باخته بودم * يار دگرى ، غير تو ، نشناخته بودم
يك روز خبر يافتم از خود ، كه چو مجنون * از خانه ، به صحراى جنون تاخته بودم
گر هستى من سوخت به يك جا عجبى نيست * كز عشق تو چون كورهء بگداخته بودم
آراستم از بهر تو ، كاشانهء دل را * كاين خانه ، من از غير تو پرداخته بودم
دل بردى و سر نيز ، اگر آمده بودى * چون گوى به پاى تواش انداخته بودم
هرگز خبرت بود ، ز حالم ، كه چگونه * در آتش غم سوخته و ساخته بودم
هر شام به ويرانه و ، هر روز به صحرا * همنالهء جغد ، همنفس فاخته بودم
« مهجور » به من گر گذر آورد شبى دوست * از فخر ، بر افلاك سر افراخته بودم
آيت نور
طاير قدسم كنون در دام تن پيچيدهام * آيت نورم به ظلمات بدن پيچيدهام
يوسفم در چاه تاريك طبيعت ماندهام * نغمهء عشقم كه در بيت الحزن پيچيدهام
آن مشام پير كنعانى گرم حاصل شود * بوى خوى يوسفم در پيرهن پيچيدهام
سر به زانوى قناعت هشتهام در زندگى * پاى آز و آرزو را در كفن پيچيدهام
نفس كافر كيش نگذارد ز خود بيرون روم * چون برهمايم به دامان و تن پيچيدهام
همچو كرم پيله كى بيرون توانم جست از اين * تارهايى كز هوس بر خويشتن پيچيدهام
كوش جان « مهجور » بگشا تا صدايم نشنوى * صوت ناقوسم در اين دير كهن پيچيدهام