به حقّ عشق و محبّت
نمىشود دمى از غم دلم جدا ، بىتو * چه حاصل است از اين زندگى مرا ، بىتو
بهار رفت و خزان آمد و ندانستم * كه رفت گل به كجا آمد از كجا ، بىتو
به حقّ عشق و محبّت دلم نگردد شاد * دهد نعيم دوعالم گرم خدا ، بىتو
از آن زمان كه جدا از تو ماندهام هردم * ز بندبند من آيد چو نى نوا ، بىتو
مرا كه درد بود از تو و دوا از تو * چسان شود دل مجروح من دوا ، بىتو
اگرچه نيست غمى در جهان تو را بىمن * ولى بسوخت به يكباره غم مرا ، بىتو
عجب نباشد اگر سر نهم به دشت جنون * چرا كه سر نشناسم دگر ز پا ، بىتو
اگرچه باغ جهان دلكش است و خرّم و خوش * براى من ندهد . ذرّهاى صفا ، بىتو
دگر چه چاره گزيند ز دوريت « مهجور » ؟ * به غير اين كه نشنيد در انزوا ، بىتو
پرتو امّيد
بگذار كه تا خاك سر كوى تو باشم * در رهگذر قامت دلجوى تو باشم
چون شمع اگر سوزىام اى پرتو اميد * بگذار كه روشنگر مشكوى تو باشم
چون بلبل دلسوخته اندر چمن وصل * بگذار ثناخوان گل روى تو باشم
آزاد شوم از غم ايّام كه در عشق * پابند كمند خم گيسوى تو باشم
بگذار پى روشنى ديده چو « مهجور » * نظّارهگر روى چو مينوى تو باشم
ساغر عشق
يا كار من از عشق تو مشكل شود آخر * يا كام دل از وصل تو حاصل شود آخر
از ساغر عشق ، هركه خورد باده چو مجنون * صحراى جنونش ، ره و منزل شود آخر
از دل نرود عشق تو ، تا جان نسپارم * كان عشق مجاز است ، كه زايل شود آخر
از عشق منّت شهره شود ، حسن در آفاق * حرف دهنت ، نقل محافل شود آخر
دل بردىام ، از دست و مپندار كه ديگر * از بهر من اين قطرهء خون دل شود آخر
كشت عاقبتم ، ناوك دلدوز نگاهت * چشم تو كه مىگفت ، كه قاتل شود آخر ؟
كرد ، ار سر زلف تو پريشان دل « مهجور » * از روى تواش ، حلّ مسائل شود آخر