مىآيى
خوش آن دمى كه ببينم ز راه مىآيى * چو مهر از دل شب در پگاه مىآيى
غبار راه تو گردم به خاك بنشينم * به هركجا كه ببينم ز راه مىآيى
ز خاك راه گريزم به قعر چاه روم * چو يوسف ار كه ببينم به چاه مىآيى
پناه جان منى سر نهم به پايت من * هرآن دمى كه تو اى جانپناه مىآيى
گواه عشق من اين دل بود كه مجنون است * مگو ، مگو كه چرا بىگواه مىآيى
غلام حلقه به گوشم به روى چون مه تو * شود به چشم ببينم چو ماه مىآيى
« مهاجرم » من و هجرت كشيدهام با آه * از آن خوشم كه تو بر جاى آه مىآيى
آنسوى زمان « 1 »
ديدن آنچه در آنسوى زمان پنهان است * فاش گويم كه نه در دايره امكان است
هركسى رفت و نيامد كه به ما گويد باز * كوچه ديدهست كه از ديدهء ما پنهان است
ديگرى فلسفهاى يافت بر اين مشكل و رفت * حلّ اين مسأله تنها به سخن آسان است
مىخورد روزى خود هركسى از خوان نعيم * چند روزى كه در اين كهنهسرا مهمان است
عاقل آن بود كه با بيش و كم خويش بساخت * هركه افزون طلبى كرد ، يقين نادان است
شد سكندر ز پى خضر به كام ظلمات * پى تعمير بنايى كه ز بن ويران است
در ديارى كه بود درد فزون از طاقت * شربت مرگ به بيمار بهين درمان است
راز جان سختى ما در گروى مستى ماست * هركس از درد بناليد نه از مستان است
آنچه ارزنده بود بهر بشر همچون جان * شكر للّه كه در خانهء ما ارزان است
ما همه همسفر خوشهء پروين باشيم * كه « مهاجر » بود و واله و سرگردان است
اين غزل پاسخ آن شيرزنى بود كه گفت : * « هركه مرد است ، بگو اين تو و اين ميدان است »
هامش
( 1 ) - اين غزل را در پاسخ غزل خانم ليلى گلزار با همين وزن و قافيه سروده است .