پيوسته بلرزيم و بناليم ز دل ، ما * چون زخمه و چون سينهء تاريم در اين شهر
حلّاج صفت غير ره حق نسپاريم * ما منتظر چوبهء داريم در اين شهر
هرگز نشود قامت آزادهء ما خم * چون سرو اگر بىبر و باريم در اين شهر
مرغان « مهاجر » به چمن دير نپايند * ما همره و همپاى بهاريم در اين شهر
پرستوى مهاجر
تو اى مرغك خوب و خوشخوى من * پرستوى من ، اى پرستوى من
نسيم بهاران ، دهد بوى تو * تو ، اى نوگل نسترن بوى من
سرودم اگر نغمهاى از تو بود * تويى نغمهخوان و غزلگوى من
تويى مستى جام ميناى من * تويى ميوه باغ مينوى من
خوشاخلاقى و خوبى و مهربان * تو اى دختر خوب خوشخوى من
فداى دو چشم سياه تو باد * چو بختت سپيد است اگر موى من
شده قامتم خم ز جور زمان * به پاى تو ، اى سرو دلجوى من
به سيرت تويى ديدهء باطنم * به صورت تويى چشم و ابروى من
به خردى اديبى و دانشپژوه * تو اى دختر معرفتجوى من
« مهاجر » بشد ساكن كوى تو * بود شهر تو خانه و كوى من
بازيچهء دل
در وادى محبّان چنديست بىحبيبيم * در شهر آشنايان بىمونس و غريبيم
چون سنگ آسمانى كز بام چرخ افتد * از اوج سرفرازى ، پيوسته در نشيبيم
دلشاد چون هزاران ، بوديم در بهاران * آمد چو برگريزان ، غمگين چو عندليبيم
در كوى چارهسازان ، ره نيست درد ما را * بيمار بىعلاجيم ، مستغنى از طبيبيم
مرديم تا نميريم از رنج زندگانى * از بيم سوز دوزخ پيوسته در لهيبيم
طوفان زده به دريا ، از موج حادثاتيم * با زورقى شكسته بىبهره و نصيبيم
اسطورهء زمانيم ، در صبر و بردبارى * عمريست همره دل ، همخانهء شكيبيم
بازيچهء دل خود بوديم در جوانى * دل پير گشت و او را چون طفل مىفريبيم