گريستم
ديشب به ياد روى تو زيبا گريستم * هرجا كه بود ياد تو ، آنجا گريستم
از چشمهء سرشك كه سرچشمهء غم است * بر دامنم چو پهنه دريا گريستم
در اضطراب بودن فردا بدون تو * امروز هم به خاطر فردا گريستم
در جمع دوستان به تو لبخند مىزدم * بيرون ز جمع رفتم و تنها گريستم
از جور روزگار ستمكار نابكار * بر حال زار مردم دنيا گريستم
شادم كه رهرو راه توام از آن * گويم به خود كه بى خود و بىجا گريستم
زين رو كه خود « مهاجرم » و با تو همسفر * بس ناروا گريستم ، امّا گريستم
بيداد چرخ گردون
با رفتن جوانى در دل هوس نماندهست * دل پير گشت و او را ديگر نفس نماندهست
رفتند كاروانها ، نرم و سبكتر از پر * در گوشهاى سنگين بانگ جرس نماندهست
گلهاى شادمانى ، در گلشنى شتابند * در غمستان پيرى جز خار و خس نماندهست
باد عدم وزيدهست بر گلستان هستى * جز نقش پاى ياران در پيش و پس نماندهست
رفتند پادشاهان ، با بردگان ز يك در * در مجلس زمانه ، دزد و عسس نماندهست
بيداد چرخ گردون زنجير عدل بشكست * در دادگاه گيتى يك دادرس نماندهست
آزاد شو « مهاجر » از بند آب و دانه * خوش باد حال مرغى كاو در قفس نماندهست
دولت بىزوال
من دولت بىزوال دارم * من بخت خجسته فال دارم
مى نوش ز بادهام كه طبعى * هم جارى و هم زلال دارم
سرمست ز بادهء سكوتم * دلخسته ز قيل و قال دارم
چون جام حباب نازكم دل * نازكتر از آن خيال دارم
ساقى به كرشمهاى به من گفت * يك جرعه دگر مجال دارم
صاحبنظران كه اهل حالند * دانند كه من چه حال دارم
عمريست « مهاجرم » از آنكه * در سر هوس وصال دارم