خيال طاير پران آسمان هداست * كه در فضاى هوا و هوس رود به شكار
در آسمان و زمين رفت و آمدى دارد * چنانچه سعدى شيرينسخن كند گفتار
و ليك فكر هماييست ساكن اندر جان * به غير خانهء دل نيستش سكون و قرار
هماى فكر نشيند به هر سر آن سرور * مهيست تاجستان و شهيست تاجگذار
چراغ فكر چو حاضر شود به جمع و به فرق * هزار نور حضور آرد از يمين و يسار
شعاع فكر به سيناى سينه چون افروخت * همان حكايت شعله است و طور و اخضر نار
هواى فكر نسيميست كآيد از جنّت * به شكل انسان در دل به قول فخر كيار
زهى دو طاير فرخنده بال فكر و خيال * زهى دو مرغ بلندآشيان و عرش مدار
زهى تجلّى انوار بارگاه قلوب * زهى تسلّى دلهاى پر ز درد و غبار
زهى به هادى جناب فكر شاه صفى * زهى به « مولوى » آن آدم « صفى » رفتار
آن كيست ؟
آن كيست كه از دل خبرى داشته باشد * يا از غم و شاديش اثرى داشته باشد
آن كيست ز شاهى كه مكانش به دل او * از اسمش و رسمش خبرى داشته باشد
آن كيست كه از خانهء دل تا به در دوست * در خفيه بدان خانه درى داشته باشد
آن كيست كه منظورى اگر خواست ببيند * دل در رخ صاحب نظرى داشته باشد
آن كيست چو از مرحلهء عشق گذر كرد * همواره در آن ره ، گذرى داشته باشد
آن كيست كه بىرهبر و پيرى ، شده رهدان * يا جز دم حق راهبرى داشته باشد
آن كيست كه بىخدمت رندى هنرآموز * چون وقت عمل شد هنرى داشته باشد
آن كيست كه بىغرس ثمار از دل دانا * در باغ دل از حق ثمرى داشته باشد
مرغى كه شد اشكسته پر از عادت و تقليد * ممكن نشود بالوپرى داشته باشد
عادت به طبيعت دهد آن حالت ثانى * سخت است كه طبع دگرى داشته باشد
در دايرهء فقر ، شهى قرب الهيست * نى هركه در اين حلقه سرى داشته باشد
آن كس كه تصرّف نكند ملك دلش را * شه نيست دو صد كرّ و فرى داشته باشد
من عبد « صفى » شاهم و بيند نظرم را * آن ديده كه نور بصرى داشته باشد
ار فخر كند « مولوى » از فقر و نياز است * آن كيست دلى مفتخرى داشته باشد