آهسته
عيان شد روى آن ماه از نقاب ، آهسته آهسته * ز ابرى شد هويدا آفتاب ، آهسته آهسته
چو خوى ، بر عارضش ديدم ، خرد گفتا عجايب بين * كه گرديده قرين ، آتش به آب ، آهسته آهسته
كباب دل نمود از آتش رويش ، كه گويى شد * به هفتم چرخ ، دود آن كباب ، آهسته آهسته
به تير غمزه ، كرده صيد اول ، پس به گيسويش * فكند او گردن جان را طناب ، آهسته آهسته
ز ابر زلف و خط سبز و دود آه مظلومان * شد آخر منكسف آن آفتاب ، آهسته آهسته
هجوم آورده از پيرى به من نسيان و بيمارى * ببرد از دل ، دگر ياد شباب ، آهسته آهسته
ز « مونس » شد روان ، تا راند محمل مونس ديرين * بران اى ساربان ، بهر ثواب ، آهسته آهسته
آه سحرگاهى
در حلقهء ما غمزدگان شور و شرى هست * وين شور و شر از جذبهء شوريدهسرى هست
بخشيد اثر نالهء مستانهام آخر * البتّه كه در نالهء مستان اثرى هست
جان خست به تيغ غمش اى مرگ شتابى * كو را به سر كشتهاش آخر گذرى هست
چونين كه دگر هيچ ندارم خبر از خويش * با بىخبران گوى كه بىشك خبرى هست
اى سالك اگر از نظر خلق فتادى * غم نيست خدا را به تو شايد نظرى هست
خود در دل اين سرددلان از چه شرر نيست * چون در دل هر سنگ به پايان شررى هست
ترك سر خود گيرد و بدين مرحله رو كن * اى راهرو البتّه در اين ره خطرى هست
از تيغ تو انديشه روا نيست كه ما را * از سينه و پهلو زره و ز سر سپرى هست
پرهيز كن از آه سحرگاهى « مونس » * كو را به خدا راهى و هم چشم ترى هست