مرا موج وجودت از عدم آورده در هستى * از اين پستى كنون در اوج كيوانم به جان تو
نگينى دارم از انگشتر مهرت در انگشتم * از آن خاتم اگر مورم سليمانم به جان تو
چنانت دوست دارم گر ز من يكدم جدا مانى * دمى اندر جهان جان نمىمانم به جان تو
بسوزى گر هزاران بار اندر آتش عشقت * چو ابراهيم آذر در گلستانم به جان تو
به خاطر چون درآيى خاطرم جمع است از هر ره * مرا چون بردى از خاطر ، پريشانم به جان تو
شب و روزى كه باشم روبرو با روى و با مويت * بهشتم كوثرم جنات و رضوانم به جان تو
گر اندر گلخنى با ياد رويت شب به روز آرم * يقين در گلشنى پرحور و رضوانم به جان تو
چو هستى در برم جانى و دل دينى و ايمانى * چو رفتى از نظر بىدين و ايمانم به جان تو
گر از بهر هدايت هادىام خوانى خداوندم * چو گفتى « مولوى » آن دم خدا خوانم به جان تو
مذهب رندان
حقوق عهد و وفا را هرآن كه پاس ندارد * دوام دولت جاويد را سپاس ندارد
لباس عشق و تجرّد برهنگيست كه عاشق * ز خود گذشته و پرهيز از اين لباس ندارد
به چشم روشنى دوستان و كورى دشمن * به نوش مى كه گدا چشم شهشناس ندارد
سر هوا و هوس خودپرست كى نهد از سر * كه غير خوردن و خوابيدن او حواس ندارد
اساس مذهب رندان پاكباز ز عشق است * ملك به هفت فلك هرگز اين اساس ندارد
به رغم مدعى اى ساقى آشكار نه پنهان * بيار باده كه مست از فلك هراس ندارد
گداى پير خرابات « مولوى » ست كه هرگز * بجز وفا ز در دوست التماس ندارد