در فصل سوگوارى
بايد براى بودن كارى نمود كارى * حتّى اگر ز ياران حاصل نگشت يارى
بايد حريم جان را از غم سترد ، زيرا * درمان نگشته دردى با آه و اشكبارى
مصباح راهجويان عشق است و آشنايى * مشكلگشاى انسان صبر است و پايدارى
چون در خزان هستى پيريست همّتى كن * روزى اگر شكفتى چون غنچهء بهارى
برخيز و پايكوبان بشكن طلسم خود را * زانوى غم رها كن در فصل سوگوارى
تكرار كن به گرمى فرياد خويشتن را * اين است رسم بودن ، آيين ماندگارى
بر مركب مرادت محكم نشين كه دشمن * دارد هنوز در سر ، انديشهء سوارى
از خلوت حريفان آيد صلاى كشتن * وز جمع پاكبازان ، آهنگ سربدارى
« هيهات منّا الذّلة » درسيست جاودانه * پا در ركاب خون كن در راه رستگارى
با ياد رفتگانم ، دارد شرار سينه * شعرى اگر سرودم ، اكنون به يادگارى
اختيار در قفس
در جهان سودى ندارد مرده را پيغام يار * كى اثر بخشد كوير خشك را باد بهار
عاشقان را در طلب پاى ارادت خسته شد * در قياس آسانتر آمد مرگ را از انتظار
لب اگر از لب نگردد باز از بىهمدميست * حرفها ناگفته داريم از سكوت روزگار
سركشان را مىكند دست طبيعت سر به زير * سر به پاى سنگ سايد با غرورش آبشار
تنگچشمى اهل دنيا را نشايد چون درخت * سايه دارد بيشتر افزون چو گردد شاخسار
با محبّت مىتوان در كنج دلها جا گرفت * با زبان خوش برون آرد سر از سوراخ مار
بند بگشا از زبان خلق تا آيد سخن * شير غرّان در قفس هرگز ندارد اختيار