قفلهاى بسته را نبود كليدى جز اميد * گر اميدى نيستت ضايع مكن دندانه را
شو موافق ور نه بيرونت كنند از جزو جمع * گر قبولت نيست بنگر سبحهء صددانه را
خانهء حق را به هر هرساليست صد طايف ، ولى * يكتن از آنها نديدى روى صاحبخانه را
جز خدا كس را به دل ره نيست گر باشد ملك * نيست در خلوتسراى دوست ره بيگانه را
مشركى مشرك نباشد سود در جان كندنت * اى كه بشناسى ز جان خويشتن جانانه را
كم ز شاگرديست « منعم » پيش استادان و ليك * بشنو از او شعرهاى نغز استادانه را
براى يار
گر از رقيب جور كشيدم براى يار * از بهر گل رواست كشيدن جفاى خار
ما را خراب مىكند از چشم مست خويش * با ما بود مگر به خرابى بناى يار ؟
گرچه مسيح و ميثم و منصور نيستم * حاشا كه دست از او بكشم تا به پاى دار
خوش عالميست گر كه فراهم شود به باغ * صوت هزار و جلوهء يار و نواى تار
آرامگاهست ار كه به دل نيست مو به مو * چونت خبر بود ز دل غمفزاى زار
در جرم تيرهء مه گردون مكن نظر * خود را ببين در آينهء بىصفاى تار
زاهد از اينكه مال يتيمان خورى به حشر * چيزى نمىشود به تو عايد سواى نار
بر منعمان و پادشهان فخر مىكند * « منعم » اگر به كوى تو گردد سرايدار