لغزيد چرخها و لبى گفت آه ، آه * آن دستمال ابرشمى موج برگرفت
اين بوسه داد از لب خندان ز دورگاه * آن دستها مقابل چشمان تر گرفت
* * كرد آن ستون عاج به پهلو رها و گفت * همواره بود آدمى اى كاش در قطار
يكدم فسرده مىشد و يكلحظه مىشكفت * مىگشت شاهد غم و شادى انتظار
* * پيرى سپيد موى به موها كشيد دست * گفتا كه اى پرىرخ دامان روزگار
خود زندگى قطار ره آفرينش است * مىلغزد آن هميشه ، بر ريل انتظار
زبان بىهنران
زبان بىهنرانم به دل فكنده شرار * بريده باد الهى زبان بدگفتار
به پايگاه جلال تو اى خداى كريم * پناه مىبرم از دست مردم بدكار
به هر طرف كه روم طعنهء يكى طاعن * به هر طرف كه شوم سخرهء يكى سخّار
سبك ز مجلس دونان كناره بگزيدم * كه محنتيست گران همنشينى اغيار
هرآنكه ره نبرد بارگاه تقوا را * زبان به طعنه گشايد به دشمنى ناچار
هرآنكه عادت او كورسوى شمعى هست * دو ديدهاش بزند نور كوكب سيّار
هرآنكه در سرش از شور حق صفايى نيست * به سخره گيرد ناچار صوفى و دستار
كجا ز عالم آزادگان خبر دارد * كسى كه نفس لئيميش سركشيده مهار
كسى به ريو و ريا سازد و به كين تازد * كه چيره گشته بر آيينهء دلش زنگار
اگر كه بىهنران طعنهام زنند چه باك * كه پيش اهل هنر هست مر مرا مقدار
به چين زلف يكى آشنا عوض نكنم * گرم ز در به درآيند صد بت فرخار
ز ما نشسته و بر گوش يكدگر خوانند * بسان پيرزنان قصّههاى ناهنجار
هرآنكه عيب كسان در قفا شماره كند * چه عذر پيش خداى آورد به روز شمار
هرآنكه تهمت بى جا زند به خلق خدا * كجا امان برد از قهر قاهر جبّار
چو اوفتاد گران گوهرى ميان خزف * به پرتوى كه دهد ، جلب مىكند انظار
ز اوستاد بهار اين لطيفهام ياد است * چه به كه ختم قصيدت بود به نام بهار :
« بسان آب منزّه بود مرا دامان * بسان آتش روشن بود مرا گفتار »