زمانه ريخت به جامم هرآنچه تلخانه * به نام تو كه درآميختم ، گوارا شد
فرشتهها ، تو و من را به هم نشان دادند * ميان زهره و ماه ، از تو گفتگوها شد
تنت هنوز به اندازهاى لطافت داشت * كه گل در آينه از ديدنش شكوفا شد
شتاب خواستنت ، اين چنين كه مىبالد * به دورى تو مگر مىتوان شكيبا شد ؟
اميدوار نبودم دوباره از دل تو * كه مهربان بشود با دل من ، امّا شد
دوباره طوطيك شوكرانى شعرم * به خنده خندهء شيرين تو شكرخا شد
قرارنامهء وصل من و تو بود ، آنگه * به روى شانهء تو ، با لب من امضا شد
فاجعه
گور شد گهواره ، آرى بنگريد اينك زمين را * اين دهان واكرده ، غرّان اژدهاى سهمگين را
قريه خواب و كوه بيدار است و هنگامه شبيخون * تا بكوبد بر بساطش صخرههاى خشم و كين را
مرگ من يا توست بىشك ، آن ستون ، آن سقف ، آنك ! * كاينچنين چنين از ظلمت شب ، بهره مىگيرد كمين را
مادرى آنك ! به سجده در نماز وحشت خود * خسته مىسايد به خاك كودكان خود ، جبين را
دخترك خاموش بهتش برده از تنهايى خود * مىكشد بر چشمهاى بىنگاهش آستين را
« بازمىپرسى كهها مردند ؟ مىگويم كه زندهست ؟ ! » * پيرمرد انگار با خود زير لب ، مىگويد اين را
ديگرى سر مىدهد غمنامهء شكر و شكايت : * تا كجا مىآزمايى اى خدا ، اين سرزمين را ؟
كودكان از خواب اين افسانه ، بيدارى ندارند * با كه خواهد گفت مادر ، قصّههاى دلنشين را ؟
از تمام قريه يكتن مانده و ديگر كسى نيست * تا كشد دست تسلّا بر سر ، آن تنهاترين را