كتاب عمر
من از خزان به بهار ، از عطش به آب رسيدم * من از سياهترين شب به آفتاب رسيدم
هم از خمار رهيدم ، هم از فريب گذشتم * كه از سراب به دريايى از شراب رسيدم
به جانب تو زدم نقبى از درون سياهى * به جلوهء تو به خورشيد بىنقاب رسيدم
اگر نشيب ، رها كردم و فراز گرفتم * به يارى تو بدين حسن انتخاب رسيدم
مرا به مهر خود ، آباد مىكنى تو ، غمى نيست * به آستانت اگر خسته و خراب رسيدم
شبى كه با تو هماغوش از انجماد گذشتم * به تب ، به تاب ، به آتش به التهاب رسيدم
چگونه است و كجا ؟ ديگر از بهشت نپرسم * كه در تو ، در تو ، به زيباترين جواب رسيدم
كتاب عمر ، ورق خورد بار ديگر و با تو * به عاشقانهترين فصل اين كتاب رسيدم
چرا ، به نابترين شعر خود ، سپاس نگويم * تو را ؟ كه در تو به معناى شعر ناب رسيدم
بپوش پنجره را
نخفتهايم كه شب بگذرد ، سحر بزند * كه آفتاب چو ققنوس بالوپر بزند
نخفتهايم كه تا صبح شاعرانهء ما * ز ره رسيده و همراه عشق ، در بزند
نسيم بوى تو را مىبرد به همره خود * كه با غرور به گلهاى باغ سر بزند
شب از تب تو و من سوخت وصلمان ، آبى * مگر بر آتش تنهاى شعلهور بزند
تمام روز كه دور از توام ، چه خواهم كرد ؟ * هواى بستر بالينم ار به سر بزند
چو در كنار منى ، كفر نعمت است اى دوست ! * دو ديدهام ، مژه برهم ، دمى اگر بزند
دلاورانه به رزم شبانه مرد آن است * كه بر هدف بزند تير و تا به پر بزند
بپوش پنجره را ، اى برهنه ! مىترسم * كه چشم شور ستاره ، تو را نظر بزند
غزل براى لبت عاشقانهتر گفتم * كه بوسه بر دهنم ، عاشقانهتر بزند
رها ز سلسلهء پاييز
ز باغ پيرهنت چون دريچهها وا شد * بهشت گمشده پشت دريچه پيدا شد
رها ز سلطهء پاييز ، در بهار اتاق * گلى به نام تو ، در بازوان من وا شد
به ديدن تو ، همه ذرّههاى من شد چشم * و چشمها ، همه سر تا به پا ، تماشا شد
تمام منظره ، پوشيده از تو شد ، يعنى * جهان به چشم دل من ، دوباره زيبا شد