در هواى دوست
بر عارضت چو زلف خم اندر خم اوفتد * ما را دل رميده به بند غم اوفتد
خون مىچكد ز ديدهء من در هواى دوست * آنسان كه از هوا به زمين شبنم اوفتد
بر زلف تو وزد چو صبا لرزه بر تنم * افتد چو تندباد كه بر پرچم اوفتد
بر دل جراحتيست ز هجران و جز وصال * ديگر كجا موافق آن مرهم اوفتد
در دوستى منافق و در عشق بوالهوس * بس بود و هست تا كه يكى محرم اوفتد
از خاتمى به تخت سليمان نمىرسد * در دست اهرمن اگر آن خاتم اوفتد
هم صورت تو نيكو و هم سيرت تو خوب * وين اتفاق در همه خوبان كم اوفتد
معشوق را كجا خبر از حال عاشق است * كز ماجراى عشق به صد ماتم اوفتد
زلف به چهرهء چو مهت ديدهام ولى * نشنيدهام كه روز به شب توام اوفتد
ما را ز بىثباتى گردون هراس نيست * شهباز را چه باك كه از سلّم اوفتد
« مكرم » ز كوى دوست نيارد شدن به در * جز آن زمان كه دور ، از اين عالم اوفتد
كشتى عمر
بيا كه طرح فريب زمان براندازيم * برون ز دايره يك طرح ديگر اندازيم
ز موج حادثه بيرون بريم كشتى عمر * به ساحلى برسانيم و لنگر اندازيم
ز ممكنات فراتر نهيم پاى ثبات * كه دست عجز به دامان داور اندازيم
ز بسكه راه دراز است و منتهايش دور * در آن ميانه اقامت به محشر اندازيم
جهان به راحت جان جاى آرميدن نيست * براى جسم ببايد كه بستر اندازيم
به منزل آنكه رسد زود از سبكباريست * به دوش خود ز چه بار گران دراندازيم
چرا به خود غم بيهوده ره دهيم مدام * چرا هميشه كدورت به خاطر اندازيم
تن توانگر ما پيش از آنكه كوزه كنند * غنيمت است دمى مى به ساغر اندازيم
چه كم شود مگر از قوت ما و قوّت ما * كه دانهاى به بر مور لاغر اندازيم
چه زان به است كه دست فتادهاى گيريم * نه آنكه چنگ به چنگ توانگر اندازيم
به رغم آنكه شود دست از جهان كوتاه * سزد به گردن سيمين دلبر اندازيم
رواست گفتهء « مكرم » بريم در اقطار * كه تا شكست به بازار شكر اندازيم