اى بىخبر
گر روى ماهرويان ، ديدن حرام باشد * اى بىخبر ز آيين ، واجب كدام باشد
مه در فلك ندارد اين زلف و خال و خط را * گر دارد اين فضائل ماه تمام باشد
زين حسن و اين ملاحت وين لطف و اين صباحت * شرط است شكر نعمت تا بر دوام باشد
گر هستى اهل پرهيز ، از شيخ سفله بگريز * كان سبحهء دلآويز باشد كه دام باشد
در آتش فراقت در جوش و در خروشم * بگذار تا بسوزم كاين پخته خام باشد
با گلرخان زيبا دست ار دهد تماشا * آنجاست گلشن ما در هر مقام باشد
گر عكس لعل رويش بر جام باده افتد * لعلم به جام باشد ، بختم به كام باشد
گر موى مشكبويت سازى رها به رويت * آشفته دل چو مويت هر صبح و شام باشد
ما را به نكهت گل نبود نيازمندى * زيراكه خاك راهش گل بر مشام باشد
تا گفتگوى « مكرم » باشد به وصف رويش * بس بر مذاق هركس ، شيرين كلام باشد
گلرخان اصفهان « 1 »
قلم را چون از اوّل سرشكستند * به نام عشق در دفتر شكستند
نكورويان پى آزار دلها * به بالا آستينها برشكستند
ندانستند ، از اين دل شكستن * كه خود آئينهء مظهر شكستند
ز رفعت حاجبان درگه عشق * هماى عقل را شهپر شكستند
بنازم گلرخان اصفهان را * كه رونق از گل احمر شكستند
خوشا كان خوانده فرزندان دلبند * خليلآسا بت آذر شكستند
به هنگام سماع و وجد و مستى * به رقص از پشت پا ساغر شكستند
يكى دامان و صد دست توسّل * به سبقت دست و پا و سر شكستند
به آرايش چه حاجت شاهدان را * كه خود رونق ز هر زيور شكستند
چو آمد در ميان آهنگ هجران * ز غم رامشگران مزمر شكستند
به هرجا گفته شد گفتار « مكرم » * تو گفتى طوطيان شكر شكستند
هامش
( 1 ) - اين غزل را در استقبال غزل معتمد الدوله نشاط سروده است ، بدين مطلع :در آن درگه يكى را سر شكستند * يكى را تا درآيد در شكستند