عمر ابد
ديشب صفاى روى تو را ماه هم نداشت * زيراكه ماه طرّهء پرپيچ و خم نداشت
امروز هم كه پيش رخت سرزد آفتاب * گر خوبتر نبود از او پاى كم نداشت
گفتى كه نور ماه و خور از عارض من است * معلوم بود مسأله ز اوّل منم نداشت
يك بوسه كن كرم كه نگويند آن صنم * بسيار خوب بود و ليكن كرم نداشت
غمهاى روزگار همه در دل من است * تنها غم فراق اگر بود غم نداشت
خورديم ما ميى كه سكندر از آن نخورد * داريم ما به عشق تو جامى كه جم نداشت
عيسى پى زلال مروّت به آسمان * گرديد و ديد چشمهء خورشيد نم نداشت
در كعبه بىجمال تو ، نور صمد نبود * بتخانه نيز همچو تو زيبا صنم نداشت
عمر ابد ز فيض دم صبحدم طلب * زيرا مسيح نيز دم صبحدم نداشت
« مفتون » تو سعدى همدانى و تاكنون * اين خطّه چون تو شاعر شيرين قلم نداشت
چشم اميد
آنان كه در مقام توكّل نشستهاند * چشم اميد بر كرم دوست بستهاند
منگر به چشم كم به گدايان كوى عشق * كاين قوم بر سرادق عزّت نشستهاند
ما عاشقيم و سنگ ملامت نثار ماست * اين كاسه را بسى به سر ما شكستهاند
ديوانهام ز سلسلهبندان زلف او * كز كاينات بند علايق گسستهاند
اى دل مزن ز آه به قلب سپاه چرخ * كاينان ز راه ، تازه رسيدند و خستهاند
حرف قلندرى بشنو از قلنداران * كاين طايفه ز نيك و بد دهر رستهاند
آنان كه قصر سلطنتى برفراشتند * بر شاهراه خانه به دوشان نشستهاند
عالم محال يك شجر آدميّت است * باقى به هر مقام كه هستند هستهاند
حسنت چه آتشىست كه اين آفتاب و ماه * چونان سپند ز آتش حسن تو جستهاند
آسودگى به گوشهء عزلت نشستن است * ازبسكه خلق مختلف و دستهدستهاند
« مفتون » كمر ببند چو موسى به پيش خضر * چون پيروان خضر همه پىخجستهاند