به سير سوسن و شمشاد و ياسمن چه رود * كه باغ سوسن و شمشاد و ياسمن بر اوست
فداى آن رخ زيبا شوم كه در صف حشر * اگر بخلد روم از براى خاطر اوست
هلاك آن مژهء شوخ جان شكار شوم * كه هركه جان دهد از غم شهيد خنجر اوست
به غير چشم سياهش نديدهام تركى * كه دل سياهتر از چشم شوخ كافر اوست
فغان كه خون دلم ريخت نوخطى در عشق * كه خون خلق حلالش چو شير مادر اوست
اگر كه هيچ ندارم به اين خوشم « مفتون » * كه آنچه نيست ميسّر مرا ميسّر اوست
گفتگو
گفت : گل چيست ؟ گفتمش : رويت ! * گفت : سنبل چه ؟ گفتمش : مويت !
گفت : از سرو ، گفتمش : قدّت * گفت : از ماه ، گفتمش : رويت !
گفت : از لاله ، گفتمش : رنگت * گفت : از نافه ، گفتمش : بويت !
گفت : سرد است ، گفتمش : مهرت * گفت : گرم است ، گفتمش : خويت !
گفت : دوزخ چه ؟ گفتمش : دل من * گفت : جنّت چه ، گفتمش : كويت !
گفت : مسجد چه ؟ گفتمش : در تو * گفت : محراب ؟ گفتم : ابرويت !
گفت : جانهاست ، گفتمش : به فدات * گفت : دلهاست ، گفتمش : سويت !
گفت : « مفتون » خستهدل كه بود ؟ * گفتمش : بندهء دعاگويت !
از ياد رفته باشد
فرق است آنكه بر وى بيداد رفته باشد * يا آنكه بر در دوست از ياد رفته باشد
ما كى بريم اى دوست داد تو جز بر تو * هرچند از تو بر ما بيداد رفته باشد
زان ابروان خونريز داند چه رفته بر دل * هركس كه زير تيغ جلاد رفته باشد
ماند به رفتن يار از پيش و من ز دنبال * صيدى كه از قفاى صيّاد رفته باشد
شرط مروّت اين نيست مپسند اين دل زار * شاد آمده به كويت ناشاد رفته باشد
هر ذرّهاش به عالم گردد هزار خورشيد * خاكى كه در هوايت بر باد رفته باشد
رفتم به زير تيغش از شوق كاو ببيند * هركس به حجله ديدهست داماد رفته باشد
ساقى ترحّمى كن مى ده مرا از اينجا * بگذار يك خرابى آباد رفته باشد
ماند به طبع « مفتون » در پيش اهل معنى * طفلى كه تازه پيش استاد رفته باشد