نظر خداپرستان
من و عشق ماهرويى كه ز من جدا نباشد * ندهم به دلبرى دل كه در او وفا نباشد
نزنم ز دلبرى دم بد و خوب بيش يا كم * كه بود به غير محرم به من آشنا نباشد
به رخ بتان نظاره همه مىكنند امّا * نظر خداپرستان نظر خطا نباشد
پى عشق گفته بودم نروم و ليك گفتم * همه كار كردهام من دگر اين روا نباشد
صنما به اين ملاحت نظر خداست با تو * چو كسى ز خوبرويان چو تو دلربا نباشد
پى ديدن تو تا كى دوم از قفاى هركس * رسم و رخش ببينم نگرم شما نباشد
مه من صفاست دارى رخ دلرباست دارى * شهى و گداى چون من نسزد تو را نباشد
من و ديدن جمالت چو سر از لحد برآرم * اگرم چنان نباشد بگذار تا نباشد
چه رخ است لوحش اللّه چه جمال اللّه اللّه * كه دلى نديدهام من به تو مبتلا نباشد
به خلاف عشق با ما سخنى مگوى زاهد * تو به حسنآفرين گو پس از اين خدا نباشد
به دودل اگر يكى شد نظر خداست ثالث * دل من يكيست با تو ، دل تو چرا نباشد
ز تمام گلرخان دل به بتى شدهست مايل * صنمى كه وصف رويش يكى و دوتا نباشد
شودم دل از تو ممنون به خلاف پيش اكنون * بده وعدهاى به « مفتون » كه بروبيا نباشد
گوهر مفتون
هر عاشقى كه از نظر يار اوفتد * از چشم روزگار به ناچار اوفتد
ماييم و يك وفا كه به دوران ما بود * چون جنس كاسدى كه ز بازار اوفتد
آنجا كه يار دست به دست رقيب داد * جايى بود كه دست و دل از كار اوفتد
منصور خام بود كه بر دار رفت چون * هر ميوهء رسيدهاى از دار اوفتد
يا رب مباد كس چو دل من به چشم يار * كارش به مردمان ستمكار اوفتد
ماند به هوشيار به مستان شده دچار * امروز هر فلكزده هشيار اوفتد
سربار جامعه مشو اى دل كه دست دزد * اول كه زد به قافله سربار اوفتد
بر خون ما متاز كه چون تو ز پشت زين * بسيار اوفتاده و بسيار اوفتد
آن غايب از نظر كه چو گوهر بود عزيز * يا رب به دست مردم ديندار اوفتد
اين گوهرى كه حق به تو « مفتون » نصيب كرد * روزى شود كه دست خريدار اوفتد