استقبال از سعدى :
در موجخيز حادثه
از رخ برافكن اى مه زيبا نقاب را * تا بنگريم روشنى آفتاب را
زيبا رخا به جلوهگرى چهره برفروز * تا بىقرار خويش كنى شيخ و شاب را
روى و لبت به خاطر بيننده آورند * برگ گل شكفته و جام شراب را
دل شد ز جام باده چشمت خراب و مست * آباد كن ز لعل لبت اين خواب را
چون غنچه لبان تو از خنده بشكفد * گيرد دل از هواى تو بوى گلاب را
جز درس غم به مكتب عشقت نخواندهايم * بستيم جز كتاب غمت هر كتاب را
آرام چون نسيم به كويم كه بگذرى * مانى به چشم خفته هشيار خواب را
ازبسكه سر به پاى تو ساييدهام به شوق * بر مركب مراد تو مانم ركاب را
هر شب به شوق وصل درآيم به وعدگاه * چون تشنهاى كه آب شمارد سراب را
با زورق شكسته به درياى غم درون * در موجخيز حادثه مانم حباب را
همچون گل خزان زده از غم فسردهام * دادم ز كف سراسر فصل شباب را
چون شمع اشك ريزم و چون نى به نالهء جفت * در ما كه ديد يكدم بىالتهاب را
پنهان كند به گفتهء سعدى رخ آفتاب * گر ماه من برافكند از رخ نقاب را
در ديدهاش ببوس « مشرّف » كه تا ملك * بر ما گنه نويسد و بر او ثواب را
مدهوش مىشوم
چون مست بوسه زان دو لب نوش مىشوم * از ياد خويش نيز فراموش مىشوم
تا گيرم آن ستاره امّيد را به بر * مانند ماه نو ، همه آغوش مىشوم
مست مدام كوى تو باشم كه گاهگاه * زان باده نگاه قدحنوش مىشوم
تا بشنوم ترانه جانبخش و دلكشت * سر تا به پاى ، شب همهشب گوش مىشوم
ديگر صفاى باغ نخواهم كه بهرهمند * از سايهء تو سرو سمنپوش مىشوم
با لعل آبدار مرا هوشيار كن * از زلف مشكبار تو مدهوش مىشوم
چون ساز دلكشى كه نوازى تو نازنين * بىناز دلنواز تو خاموش مىشوم
زين پس « مشرّفا » نشود تلخ كام جان * تا كامياب زان دو لب نوش مىشوم