يك جو به مدح و ذمّ كسان اعتماد نيست * خواهى بگو مذمّت و خواهى درود من
يكعمر منزوى شدم از اهل روزگار * فرقى نبد ميانهء غيب و شهود من
هرچند از غبار حوادث در اين زمان * تاريك گشته اختر سعد و سعود من
« مسعودى » اديبم و در فوق آسمان * خوانند ماه و زهره و پروين سرود من
رباعيات
از باغ جهان كس گل امّيد نچيد * يك جرعه ز جام آرزو كس نچشيد
بالاى سياهى ار نباشد رنگى * موى سر من چرا ز غم گشت سفيد
* * *
خود را تو به مسكرات آلوده مكن * جان و تن و فكر خويش فرسوده مكن
ايّام عزيز خويش اى يار عزيز * بيهوده تلف به راه بيهوده مكن
* * *
اى كاش زبان راز گفتن بودى * گوش شنوا پى شنفتن بودى
اى كاش پس از هزار قرن ديگر * اين گوهر را زمان سفتن بودى
* * *
يكعمر به راه علم بشتافتهام * با ناخن فكر موى بشكافتهام
چون موم گداختم بر آتش ، صد بار * تا راز جهان را همه دريافتهام
* * *
تا چند سخن ز باده و ساده كنى * خود را ز پى فساد آماده كنى
آن به كه كنى عيادت از بيمارى * يا خود مددى به شخص افتاده كنى
* * *
در ورطهء شرب و خور تا كى باشى * از راه خرد به دور تا كى باشى
با پاى خود اى دشمن جان و تن خود * پوينده بهسوى گور تا كى باشى