ز ضعف پيرى و درماندگى به جنگل غم * قرار چون شتر رانده از قطار گرفت
به گوش ، نغمهء لا تقنطوا رسيد و مرا * دوباره در كنف لطف كردگار گرفت
نسيم مهر ولاى على به لطف خدا * ز روى آينهء طبع من غبار گرفت
نمود بلبل طبعم ز نو ، نوا آغاز * ز فيض مدح على راه افتخار گرفت
وصىّ برحق احمد ، علىّ عمرانى * كه راه روشن توحيد را شعار گرفت
نبى به امر خدا گفت با صحابهء خويش * چو جاى در صف آن قوم هوشيار گرفت
كه هست خير بشر بعد من على به جهان * قرار منكر او در ميان نار گرفت
بخوان تو واقعهء ليلة المبيت كه چون * نبى به همره صديق جا به غار گرفت
على به بستر او جا نمود و از سر شوق * به كف روان گرامى پى نثار گرفت
ولاى او كه بود حص محكم ايمان * خوش آنكه جاى در آن حصن استوار گرفت
اگر به مور ضعيفى نظر ز لطف فكند * به پنجه شير فلك موسم شكار گرفت
چو رو نمود پيمبر بهسوى غزوهء روم * على به مسند خير البشر قرار گرفت
دبير چرخ يك از صد ز وصف او نتوان * رقم نمود به كف خامه گر هزار گرفت
كسى كه منكر فضلش بود به روز شمار * مقر به دوزخ سوزان پرشرار گرفت
ز ضرب خندق او لشكر خدا فاتح * شدند و لشكر شيطان ره فرار گرفت
چو گشت قلزم نهجالبلاغهاش موّاج * تمام روى زمين درّ شاهوار گرفت
بدا به حالت آن كس كه جاى حبّ على * به دل محبّت مردان نابكار گرفت
غلوّ كنند به حقّش بود ز اهل عذاب * به روز حشر مر او را خداى خوار گرفت
به شب ز خوف خدا تا به صبح گريان بود * به روز ، تيغ به كف بهر كارزار گرفت
به بندگى خداوند و پيروى رسول * سبق ز جملهء اصحاب نامدار گرفت
محبّ آل على گشت از سر اخلاص * كسى كه شاهد اقبال در كنار گرفت
نصيب گشت كسى را سعادت ازلى * كه دست خويش به دامان هشت و چار گرفت
به رهروان ره مرتضى على پيوست * كناره از همه ابناء روزگار گرفت
هزار لعنت و نفرين به پور بو سفيان * كه راه دشمنى آن بزرگوار گرفت
جماعتى كه بود كلبه مير اوّلشان * امير آخرشان هم لقب حمار گرفت
بر آن پليد لعين صد هزار لعنت باد * كه راه زشت چنان قوم زشتكار گرفت
به خود به مدحت حيدر به بال « مسعودى » * كه باز طبع تو سيمرغ را شكار گرفت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3297
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٢٩٧