لالهء خونبار
در دل چو فتد از غم ايّام شررها * خاموش كنيمش به نم اشك بصرها
رفتند عزيزان و بهجا ماند از آنان * در خانه و كوى و در و ديوار اثرها
چون در دل اين خاك سيه جاى نمودند * گويى به سر خاك نكردند گذرها
انباشته شد يكسره ميدان شهادت * از پيكر در پيش بلا سينه سپرها
بس لالهء خونبار سر از خاك برآورد * جز لالهء خونبار نيايد به نظرها
آهسته قدم نه به سر خاك كه باشد * زير قدمت دوش و بر و سينه و سرها
گر اشك نمىريخت بصر روز جدايى * يكباره زمين سوختى از سوز جگرها « 1 »
طى كردن راه قدم آسان بود امّا * در هر قدمش هست بسى خوف و خطرها
كشت غم ما خوشه برآورده فراوان * از ديده فشانديم بر او بسكه مطرها
عمرى ز پى جستن اسرار طبيعت * در انفس و آفاق نموديم گذرها
با ديدهء تحقيق چو خوانديم كتب را * ديديم جز افسانه نبودند خبرها
« مسعودى » از آن بىخبران نيست كه كردند * پر صفحهء اوراق كتب را ز سمرها
خواب و خيال
غم رخنه كرد در همه ملك وجود من * گويا كه رشتهاند ز غم تار و پود من
دلّال چرخ سفله به بازار روزگار * با صد فسون بدل به زبان كرد شور من
تاراج كرد لشكر غارتگر زمان * چنگيزوار يكسره بود و نبود من
ازبس ز قدر و قيمت من روزگار كاست * كس را خبر نشد ز خروج و ورود من
چون پشّه كاو به خرطم پيلى نشست و خاست * يكسان نمود قوس نزول و صعود من
در مرگ دوستان و عزيزان اگر گذاشت * از گنبد كبود فلك رود ، رود من
امّا كسى ز اهل زمان رحمتى نكرد * بر سينهء پرآتش و آه چو دود من
اكنون كه از گذشتهء خود ياد مىكنم * خواب و خيال بود فراز و فرود من
هامش
( 1 ) - اشاره به اين بيت است :تولا الدموع و فيضهن لا حرقت * ارض الوداع حرارة الاكباد