تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2929

مساهمون:

ص٢٩٢٩

سعى و عمل

ز اندرزهاى خداوند پند * يكى پندم آمد بسى دلپسند بگفتم كه دست از تكاهل بدار * چه گيتيست ميدان مردان كار كسى را نصيب است فرخندگى * كه فكرش بلند است در زندگى گرت هست در سر هواى منال * زبون‌وار كنجى مخسب و نپال برون كن ز سر فكر تن‌پرورى * گرت هست بر همگنان برترى كه تن‌پروران را در اين خاكدان * تو يك‌مشتى از خار يا خاك دان

چكامه « 1 »

داد از سياهكارى چرخ ستمگرم * نفرين به گردش فلك سفله پرورم در تنگناى محبس گيتى دلم فكند * در زير پاى بىهنران كوفت پيكرم در گوشه‌اى كه ياد نيارم كسم براند * جايى كه دل نماند برم يا كه دلبرم كورانه جام باده آسايشم بريخت * مستانه تاخت بر سپه جمع خاطرم شيرازهء مقام پرآوازه‌ام دريد * جرمم همين‌كه با خرد و هوش همسرم هم با جمال خسرو دانش پسر عمم * هم با جلال خسرو بينش برادرم پستى گرفت اوج من ازبس‌كه روزگار * بشكست زير پنجه دونان همىپرم نفرين به جان سفله كه فرصت نمىدهد * كز نخل فضل ميوهء مقصود برخورم خونى نماند در دلم اى سفله تا مكى * عرقى نماند تا زنى اين قدر نشترم بس باشد اين غمم كه ز جور سپهر دون * پيوسته چون سپند به بالاى آذرم فضل و هنر كه مايهء فخر و تقدّم‌اند * دردا كه گشته‌اند اساس تأخّرم دل در درون سينه شرربار و اى عجب * سيل سرشك ديده كند مشتعل‌ترم عمرى چو عمر نوح ببايد چو درد خويش * خواهم كه نزد يار خردپيشه بشمرم اى دادگر خداى جهاندار دادخواه * بستان ز جان دون‌صفتى چند كيفرم وى بىهنر زمانه در آزار من مكوش * روزى رسد كه ياد كنند از مفاخرم جمعى كه دل به غير فضيلت نمىدهند * قومى كه شهره‌اند به جمع هنرورم
هامش
( 1 ) - اين چكامه را در روزهايى كه روزگار به كام نبود و دانش و فضل را مشترى نداشت ، سروده است .