از سوز تف هجرت چون نار شرر بارم * در طىّ ره وصلت چون باد سبكخيزم
اجزاى وجودم را بگرفت سراسر دوست * از هرچه به غير از دوست بيزارم و بگريزم
زان قامت موزونت اين شعر درر بارم * زان چهرهء گلگونت اين طبع گهرريزم
از دايرهء فرمان « كاشف » نرود بيرون * حكم از تو كه بنشينم رأى از تو كه برخيزم
عقيدهء شاعر
ز مهر خوبرويان دل بريدن * ز وصل گلعذاران پا كشيدن
ز اقيانوس اطلس پاى بسته * به يك هنگام تا ساحل جهيدن
خميده پشت بار كوه بر دوش * به سنگستان چهل منزل دويدن
شبانگه در ميان خار خفتن * سحرگه خواب وحشتناك ديدن
لبتشنه كنار آب مردن * بريده سر ميان خون طپيدن
به نزد من هزاران بار بهتر * كه در دامان ذلّت آرميدن
سوگند به عدل
جنگ است اگرچه آتشى عالمسوز * آينده بود ز صلح گيتى افروز
هم جنگ طلب ز بن برافتد هم جنگ * سوگند به عدل ، صلح باشد پيروز
رخسار هنر
بر دامن آزادگى ار چنگ زنى به * دل بر سر اين كار به دريا فكنى به
سدّى بود عادات و طلسمى بود اوهام * آن را ز بن اندازى و اين را شكنى به
نخلى كه بود مايهء خون جگر و رنج * از بيخ براندازى و از ريشه كنى به
رخسار هنر اى پسر از چيست كه پوشى * فضل و هنر و حسن و ملاحت علنى به
خورشيد صفت نورفشان باش به كردار * مانا كه در اين مرحلهات بىدهنى به
در محفل ارباب فن و فضل و بلاغت * هشدار ، كه خاموشىات از كمسخنى به
در علم نكوشيدن و در جهل بماندن * هرچند بسى بد بود از ما و منى به
آزاد چنان سرو شو از بار تعلّق * دل گر ندهى هيچ به دنياى دنى به
از « كاشف » ره يافته گر پرسى از اسرار * گويد كه نديديم ز بىخويشتنى به