فرود مطمئن گله كبوتران
كه دستهدسته ميهمان دستهاى پينه بسته مىشوند
دلم براى روستا
زلال آسمان ، زلال رود
و ساكت نجيب كوچهها
و گرمى طلوع
بوى دود
غروبوار تنگ مىشود
هواى ده نشسته در دلم
هواى بوى نان تازه ، بوى شير
هواى حرف تازه
در همان حدود
ورود روشن صداقتى
كه خانهخانه جاريست
هواى روستا ، هواى من .
ستاره « 1 »
ستاره اوج فريبنده را قبول نداشت
و در رفيعترين جايگاه افلاكى
ستاره خون مىخورد
ستاره تنها بود
و در وسيعترين لحظههاى تنهايى
ستاره مىدانست
*
هامش
( 1 ) - اين شعر را مسعود محمودى در مرگ فروغ فرخزاد سرود و همين شعر بر سنگ مزار خودش نقر گرديد .