بهار شيراز
آنان كه بامداد بهشت آرزو كنند * خوب است در بهار به شيراز رو كنند
با يك كرشمهء دختركان سياهچشم * تاراج هوش و غارت دل از دو سو كنند
گلچهرگان به چشمهء سعدى گشاده موى * عريان شوند و غوطهزنان شستشو كنند
اشك بهشت ، باغ ارم ، قصر دلگشا * خبّات را مجسّم در پيشرو كنند
همّت طلب ز سعدى و حافظ كه عالمى * تكريم اين دو شاعر آزادهخو كنند
نازم بر اهل فارس كه بهر معاشرت * هرجا رسند اهل دلى جستجو كنند
دندانههاى كاخ خشايارشا هنوز * از شوكت قديمى خود گفتگو كنند
دلدادگان كعبهء زرتشت را بگوى * اوّل در آب چشمهء زنگى وضو كنند
صاحبدلى كجاست كه دانشوران فارس * جان را فداى مقدم مسعود او كنند
بهارها
دوباره ابر فرودين ، به سنّت بهارها * فروزدود زنگ غم ز روى شاخسارها
هوا عبيربيز شد ، زمين آلالهخيز شد * دوباره باغ نيز شد ، جوان چنان كه پارها
مگر كليم فروردين ز طور بازگشته دى * كه بر بساط سبز باغ اوفتاده نارها
ز چشمهسار چشم من دوباره در فراق او * روان سرشك غم چنانكه آب ز آبشارها
دلم به ياد روى دوست آنچنان همىطپد * كه در هواى جام باده قلب ميگسارها
به ياد باده تا زنم براى رفع درد و غم * ز جامهاى دميدم به جان غم شرارها
بساز مطربا كنون به ساز خود ترانهاى * ز نغمهء « ملوكها » به شعر « شهريارها »
صباح عيد خوش بود نظر به روى دوستان * كه روى دوست مىدهد به جان و تن قرارها
ستايش بهار را چگونه مىتوان كنم ؟ * كه پيش از اين بهار را ستودهاند بارها
اميدوارم از خدا كه در حيات سال نو * به آرزوى خويشتن رسند اميدوارها