سالها شد صرف باطل عمر و ما * در غم امروز و فردا ماندهايم
نامهء عصيان خود را در معاد * مستعد از بهر حاشا ماندهايم
همچنان پروانه در سوداى وصل * در دل آتش شكيبا ماندهايم
با نياز و ناز در دشت جنون * واله و مجنون ليلا ماندهايم
سرو آزاديم و « مردانى » صفت * سرگران و سبزه بر پا ماندهايم
تا بگيرد دست ما را لطف دوست * غرقهء بحر تمنّا ماندهايم
خورشيد عشق
بر بام فلق سپيده قرآن مىخواند * خورشيد به خون طپيده قرآن مىخواند
بر بوسهگه رسول زد چوب يزيد * چون ديد سر بريده ، قرآن مىخواند
دلشكسته
بشكستهدلى شكسته مىخواند نماز * در سلسله دستبسته مىخواند نماز
تا قامت دين خم نشود روح نماز * با قامت خم نشسته مىخواند نماز