گنهكار
تا در آن سلسله چون مرغ گرفتار شدم * به فغان روز و شب از حسرت گلزار شدم
رخ نمودى و مرا تاب نگاه تو نبود * نرگس مست تو را ديدم و بيمار شدم
دانهء خال لبت برد چنان دل ز كفم * كه به ترك وطن از حبّ تو ناچار شدم
خطّ سبز « شجر الأخضر نارا » خواندم * با نواى « أَرِنِي » * طالب ديدار شدم
تا كه چون خضر ز دست تو بگيرم جامى * من بقا را به لقاى تو خريدار شدم
تا ببينم به سر دار تجلّاى تو را * خاكبوس قدم ميثم تمّار شدم
دوش در دايرهء دلشدگان مىگفتم * كه چه خوش در خم اين دام گرفتار شدم
دفتر جرم مرا روز جزا باز مكن * كه به امّيد عطاى تو گنهكار شدم
گنهم نيست بجز حبّ تو اى منبع جود * به تو پيوستم و از غير تو بيزار شدم
يا على ! شاعر دربار حسين تو منم * فخر ، اين بس ، كه تو را بندهء دربار شدم
سر نيارم به بر چرخ فرو « مردانى » * تا گداى در آل اللّه اطهار شدم
شهيد
از خاك شهيدان خون حق مىجوشد * چون حمزه كه از دل شفق مىجوشد
تا تيغ خلق سينهء شب بشكافد * خون سر يحيى به طبق مىجوشد
سرّ عشق
بسكه در بند من و ما ماندهايم * بىخبر از خويش تنها ماندهايم
در بهار و برگريزان سرگران * زندگى را بر تماشا ماندهايم
با حضور درد نوسان الست * در حصار لا و الّا ماندهايم
نوريان را تا شديم آموزگار * در عجب از اين معمّا ماندهايم
سرّ الرّحمن على العرش استوى * نقش جان ما بود تا ماندهايم
هيچ مىدانى كه سرّ عشق چيست * هيچ مىپرسى چرا ما ماندهايم
در مقام امتحانيم اى عزيز * گر دو روزى را به دنيا ماندهايم
تا نپنداريم كاندر اين طريق * رهرو از كاروان واماندهايم
كودك نوپا گذشت از آب و ما * در هراس از موج دريا ماندهايم