من خراباتىام و در ازل از سفرهء عشق * بادهام خون جگر بود و نمىدانستم
داد چون از خودى خود خبرم پير مراد * ديدم از خود خبرم بود و نمىدانستم
اشك غم ريختم از ديده به دامان كه چرا * جامهء جان به برم بود و نمىدانستم
ديد چون حال پريشان مرا مفتى عشق * كه فروغ بصرم بود و نمىدانستم
در صف دردكشان داد مقامم چون ديد * تاج دولت به سرم بود و نمىدانستم
بردهاى خيمه به صحراى جنون « مردانى » * چند گويى اثرم بود و نمىدانستم
ترك حجاب
ز خود سفر كن و ترك حجاب را درياب * در اين سفر ثمر انقلاب را درياب
اگرچه در چمن حسن جاى گل خاليست * ز نغمهء نغماتش گلاب را درياب
به دشت سبز بهاران ز دستبرد خزان * غريو غلغلهء شيخ و شاب را درياب
ز بغض فاجعه در اختفاى كودك نيل * مسير مبهم و طغيان آب را درياب
به بام حجلهء خورشيد تا بيابى راه * بكوش و سايهء آن آفتاب را درياب
تو را كه سينه گهرپرور است و مرجانخيز * نتاج شاهد درّ خوشاب را درياب
عنان بخت جوان را به دست نفس مده * شكوه دولت فصل شباب را درياب
گرت بناست كه سلمان عصر خود باشى * برو حقيقت اسلام ناب را درياب
سكوت مطلق مرداب را ز ياد مبر * خروش قلزم و مرگ حباب را درياب
سحر چو بر رخ گل بوسه مىزند شبنم * خمار نرگس مست و خراب را درياب
ز خود بدر شو و با چشم دل به بزم وصال * هزارها قمر بىنقاب را درياب
از اين سراى دودر ، در طريق پير مراد * ز خود سفر كن و ترك حجاب را درياب
به روى مال ملك در كنار كوثر عشق * حضور حضرت ختمىمآب را درياب
ز پنجهء دم جانبخش دوست « مردانى » * شكوه و نشئه امّالكتاب را درياب
ساقى بقا
چون آتش عشق شعلهور مىگردد * در آن رخ دوست جلوهگر مىگردد
تا از كف ساقى بقا نوشد آب * سقّا ز فرات ، تشنه برمىگردد