پا نهادم بسكه اندر راه تحصيل بصيرت * سوخت جانم عاقبت در آتش روشن روانى
برف پيرى آمد و بنشست بر موى سياهم * اى دريغا از جوانى ، اى دريغا از جوانى
« مخبر » امشب تا نشانى جويم از گمگشتهء خود * زار و نالان حلقه بر هر در زنم از ناتوانى
شادى عيد
بيا كه ديدن روى تو آرزوست هنوز * بيا كه با تو مرا عشق گفتگوست هنوز
دو چشم خسته و بىخواب من ز شب تا صبح * پى نظارهء رويت به جستجوست هنوز
رقيب سفله بر آن شد كه فتنه انگيزد * از اين غم است گرم بغض در گلوست هنوز
مرا به عهد و وفاى تو نيست ترديدى * به دل ولى غمم از كينهء عدوست هنوز
وزد نسيم فرحبخش و دلپذير بهار * بيا كه موسم گشت و كنار جوست هنوز
مرا تو شادى عيدى و جلوهء گل و باغ * بيا كه ديدن روى توام نكوست هنوز
بيا كه بادهء گلفام و صبح روز وصال * ز فرط شوق نگنجم ميان پوست هنوز
هوا هواى بهار است « مخبرا » نفسى * به باغ رو كه به دل هست اميد دوست هنوز
بامدادان
شد به سر عمرى و با حسرت دلم * بر سر كويش وطن دارد هنوز
با مه و پروين به يادش تا سحر * شب همهشب انجمن دارد هنوز
* * روز و شب مىگردم و با اشتياق * ديدگان خستهام در جستجوست
هر صدايى مىرسد بر گوش جان * گويم اى دل اين صداى پاى اوست
* * زار مىگريم به حال زار خويش * كاندر اين وادى غريب افتادهام
ماندهام تنها به خلوت وز غمش * نااميد و بىنصيب افتادهام
* *