آذر عشق
كى فتد پرده ز رازى كه نهان است هنوز * كه لبان من و او قفل دهان است هنوز
چه نويسم بنگارم ؟ چه بگويم ؟ چه كنم ؟ * كه نگاه من و او نامهرسان است هنوز
به چمن تا كه ببينم گل زيباى رخش * هر طرف مرغ دلم در طيران است هنوز
قد سروش كه به پا كرده قيامت در شهر * همه جا در نظرم جلوهكنان است هنوز
گرچه خود رنجه ز سرپنجهء پيرى شدهام * عشق او در دل بشكسته جوان است هنوز
به زمانى كه محبّت شده افسانه ، مرا * صحبت عشق و وفا ورد زبان است هنوز
داد از آن يار پريچهره كه در گلشن عشق * پى نوش خود و نيش دگران است هنوز
نه عجب گر به ثريا برسد فريادم * كه مرا از غم وى آه و فغان است هنوز
تا نگويد كه خيالش شده از خاطر من * من و اين سيل سرشكى كه روان است هنوز
به جنون كار مرا مىكشد آخر « مخبر » * در دلم آذر عشقى كه نهان است هنوز
بىستاره
گرچه هر شب ديده مىدوزم به چشمى آسمانى * ز اختر گمگشتهء عشقم نمىجويم نشانى
من كه در هفت آسمان يك اختر تابان ندارم * پس شما مهرى كنيد اى اختران آسمانى
من غريبى از ديار عزلتم اى همزبانان * همّتى تا وا رهم از محنت بىهمزبانى
كاروان زندگانى رفته و من از تغافل * همچنان واماندهام در نيمهراه زندگانى
شمع را هم گشته خاموش از دم باد حوادث * آتشى روشن كنيد اى همرهان كاروانى
تا به راه عشق خوبان بدآيين پا نهادم * رخت بربست از سرايم شور و شوق و شادمانى
غنچهء عمرم كه با صد آرزو پرورده بودم * گشت پرپر در جوانى از دم باد خزانى