خزان غم
نه يك شب در غمت اخترشمارى مىشود پيدا * كه هر شب عاشق شبزندهدارى مىشود پيدا
برون از خانه آيى با چراغ و نيستى روشن * كه هر سو بهر تو چشم انتظارى مىشود پيدا
از آن كوى تو اى گل شهره همچون لالهزاران شد * كه در هر گوشهء آن داغدارى مىشود پيدا
نه تنها من به راه عشق تو افتادهام از پا * كه صدها كشته در هر رهگذارى مىشود پيدا
به خاك كوى تو ازبسكه اشك حسرت افشانم * به هرجا پا گذارم چشمهسارى مىشود پيدا
كجا گور از تو اى گل در خزان غم نشان از من * به غير از شاخهء بىبرگ و بارى مىشود پيدا
مرا با سردمهرى كم بران از خود كه در اين دل * هنوز از آتش عشقت شرارى مىشود پيدا
وفا از آشنايان برنمىگيرم كه مىدانم * در اين قحط وفا هم حقگزارى مىشود پيدا
به دور بىقرارى دامن طاقت مده از كف * كه بعد از بىقراريها قرارى مىشود پيدا
زمان غم شود طى دورهء شادى رسد آخر * كه بعد از هر خزانى نوبهارى مىشود پيدا
در اين وادى نه تنها من غريب افتادهام « مخبر » * هزاران همچو من در هر كنارى مىشود پيدا
دل من
يكدم دلم از بند غم آزاد نشد * در محبس تنگ سينه هم شاد نشد
هرگه كه يكى ناله به پا خاست از او * آن هم به لبم شكست و فرياد نشد