گفتم على گفتم على . . .
تا آشناى ذوق استغنا شدم * بيگانه از بيش و كم دنيا شدم
در قطره مىجستم ، علاج تشنگى * از قطره چون رخ تافتم ، دريا شدم
مردارخوارى كركسان را خوش كه من * در بىنيازى همدم عنقا شدم
خوشتر نبود از گوشهء عزلت و گر * در سير ، جابلقا و جابلسا شدم
از دوزخى طبعى رهانيدم چو جان * جنّت شدم ، كوثر شدم طوبى شدم
خاشاك ره بودم شدم همسنگ زر * گلمهر ، بودم ، لؤلؤ لالا شدم
وز نفس دون چون دور گشتم هر نفس * فارغ ز وا ويلا و وانفسا شدم
دادند رفعت در فرودستى مرا * افتادگى چون يافتم ، و الا شدم
اينم سزا كز خود فروتن داشتن * شايستهء بالانشينىها شدم
در خويشتن گم كرده بودم خويش را * از خود چو بيرون آمدم پيدا شدم
ذوق جنونم رهنمونى كرد و من * كمكم به كار خويشتن استا شدم
ننشستم از پا در بيابان طلب * تا عاقبت مجنون اين صحرا شدم
كشت فلك ارزانى افلاكيان * من خوشهچين خرمن ليلى شدم
پروانهسان بر جان خريدم شعلهها * در عاشقى يا رب چه بىپروا شدم
از ديولاخ شرك با امداد لا * زى شارسان اعظم الّا شدم
بر چنبر طاعت نهادم سر ، وز آن * زيبندهء ديهيم كرّمنا شدم
معراجپويان بر براق معرفت * در ذكر سبحان الّذى اسرى شدم
سلطانى اقليم معنى يافتم * تابندهء خاك در مولى شدم
مدحتسراى درّة التّاج شرف * يعنى على ( ع ) عالى اعلا شدم
با دولت مدحش سخنسنجى گزين * در گلشن وصفش هزار آوا شدم
مدح على گفتم كه با تيغ زبان * ارجوزه خوان منطق گويا شدم
وصف على راندم كه گفتى در سخن * صد گلشن از يكلفظ و يك معنى شدم
گفتم على ، گفتم على يا همنوا * با طايران جنّت المأوى شدم
گفتم على ، گفتم على تا همزبان * با قدسيان عالم بالا شدم
گفتم على ، گفتم على ، گفتم على * تا از على بر اوج استعلا شدم