راز هستى
راز هستى را شبى پرسيدم از فرزانهاى * گفت : بر سيل فنا بنياد كردن خانهاى
گفتم : اى استاد ، گردانندهء تقدير چيست * گفت : حال آشنا مىپرسى از بيگانهاى
گفتمش : با روز روشن شام ظلمانى چه بود * گفت : بر گوش طبيعت سيلى جانانهاى
گفتمش : اين اختران سرگشتهء شوق كهاند * گفت : شمعى را هوادارند چون پروانهاى
گفتمش : اهل نظر دانند اسرار وجود * گفت : آيد اين سخن در گوش من افسانهاى
گفتم : از عالم چه خواهى زير لب خنديد و گفت : * كهنه شولايى و زان پس گوشهء ميخانهاى
گفتمش : پايم به زنجير علايق بستهاند * گفت : در دام اوفتد مرغى كه خواهد دانهاى
گفتمش : بيزارم از كردار عقل حيلهباز * گفت : پيمان بايد اكنون بست با پيمانهاى
گفتمش : اين زاهد خودبين عجب پرمدّعاست * گفت : راه حقپرستى كى رود ديوانهاى
زندگى
زندگى جز خيال و خوابى نيست * چرخ گردنده جز حبابى نيست !
از خرد ماجراى هستى خويش * هرچه پرسى تو را جوابى نيست
هيچت از شيشهء نگون فلك * جز شرنگ بلا شرابى نيست
لاف دانش مزن كه راز جهان * ثبت در دفتر و كتابى نيست
دارم اين نكته از حكيمى ياد * به از اين گفتهء صوابى نيست
زندگى سير وادى محن است * لذّت عمر جز سرابى نيست