خاطره آسوده
اگرچه زر همهء مشكلات را سپر است * و ليك خاطر آسوده به ز مشت زر است
ضرورت است به ميزان زندگانى ، زر * فزون چو گشت بس افتد كه مايهء خطر است
زر از براى تمتّع بود نه زينت مرد * زرى كه سود ندارد درخت بىثمر است
چه صاحبان زر و گنج ديدهام كه به عمر * نديده راحت و در بحر غصّه غوطهور است
بسا كسا كه تهىكيسهاند و مايهء تنگ * ولى از انده دور زمانه بىخبر است
به قدر مزرعه بايد ز رود بردن جوى * بدل به سيل چو شد آب نيست دردسر است
چه خوب گفت كه خير الامور اوسطها * ز « محسن » ار شنوى پند بهتر از شكر است
دست طلب
حاصل نشد مراد و ز كف رفت حوصله * كو ملجائى كه از غم دوران كنم گله
با كاروان عشق كجا مىروم چنين * كى مىرسد به وادى معشوق قافله
در حيرتم كه مىروم و نيست مقصدم * طى گشت عمر ما و نشد ختم مرحله
دست طلب به دامن وصلش نمىرسد * با آنكه گشت پاى در اين ره پرآبله
مىخواستم فرار كنم از بلاى عشق * آوخ كه بندبند مرا بسته سلسله
گفتم دو روز عمر به عشرت به سر برم * افسوس روزگار به رنج است حامله
« محسن » روا نبود شكايت ز جور يار * گر عاشقى به رنجكشى باش يكدله
بازيچهء جبر
از اين آهندلى جانا حذر كن * خدا را بر من آخر يك نظر كن
خبر دارى كه من مىميرم از عشق * بيا بر تربتم روزى گذر كن
اگر ننگ آيدت ديدار عاشق * بكش وين ماجرا را مختصر كن
زمانه كرد با من آنچه بد بود * تو نيكورو كنون از بد بتر كن
بشر محكوم بر رنج است تا مرگ * تو هم امداد با حكم قدر كن
بساط آنكه دل در پايت انداخت * به يك چشمك زدن زير و زبر كن
همه بازيچهء جبرند ، « محسن » ! * خيال اختيار از سر بدر كن