دواى درد
در دل من جز خيال يار نيست * غير آن دلبر ، مرا دلدار نيست
شستهام دل را ز مهر ديگران * جز يكى ، با ديگرانم كار نيست
دلبرى ديگر نمىبايد مرا * در جهان ، چون غير او دلدار نيست
از شراب عشق او مستم چنان * كه سر مو در تنم هشيار نيست
خانهء دل جاى جانان است و بس * خلوت شه منزل اغيار نيست
جان فداى آن نگار ماهرو * گرچه جانم لايق ايثار نيست
نور رويش عالمى پرنور كرد * چشم بگشا ، حاجت گفتار نيست
پرده بر رخ دارد از بيگانگان * محرمان را مانع از ديدار نيست
بر مريضان او طبيب است از وفا * نك نزار و خسته و بيمار نيست
اى طبيب جمله علّتها ، بيا * كه چو من دلخسته و بيمار نيست
درد « محزون » از تو مىيابد شفا * اين دوا ، در نزد هر عطّار نيست
زخم كارى
بتا ، تو مگر مهر انور نبودى ؟ * بدين چهره با مه برابر نبودى ؟
به روى مهت از چه زيور فزودى ؟ * مگر همچو ماه منوّر نبودى ؟
به مشكينه گيسوى عنبر سرشتت * دگر حاجت مشك و عنبر نبودى ؟
پى صيد دلها ، ز خال و ز گيسو * تو را دانه و دام بهتر نبودى
دو چشم مسلمان بدمستت از مى * اگر بود هشيار ، كافر نبودى
پى قتلم از تير ابرو و مژگان * تو را حاجت تيغ و خنجر نبودى
زدى زخم كارى به دل از نگاهت * تو سرمست و از ناز مخبر نبودى
به آن غمزه ، خون ريختن را مياموز * تو اى شاه خوبان ، ستمگر نبودى
ز رفتار تو ، دست دارم به زانو * مرا لازم بند ديگر نبودى
غريب است « محزون » چو آن خال رويت * چه بودى ز عشقت در آذر نبودى ؟