آه ! كاين خونين كفن گرديده مقتول دو قاتل * خنجر مژگان و تيغ ابروان هر دو گواهش
خوب سوداييست اندر راه جانان ، جان سپردن * زنده مىسازد شهيد عشق خود را از نگاهش
گر قيامت باز مىخواهى نظر كن بر قيامش * جنّت ار خواهى ، نگر يكدم به رخسار چو ماهش
زاهد ار بيند ز چشم من دو طاق ابروانش * بىگمان محراب مىخواند ، نمايد قبلهگاهش
آمد آن ترك ستمگر مست و تيغ غمزه بر كف * با خبر باش اى دل خونين از آن خيل سپاهش
من نه اين بدعت نهادم در جهان ، رسم قديم است * مر گدا را چشم اميد است از احسان شاهش
چشمت از مستى نشد بيدار جانا تا ببيند * سوخت « محزون » از نگاهى ، برنيامد دود آهش
مرآت وجود
اى دل ، زچهرو فغان و زارى * دارى و چنين تو بىقرارى ؟
دانى ره و رسم عاشقان را * حاصل نبود به غير خوارى
بايد كه وجود خويشتن را * پروانه صفت به سوزش آرى
در مزرع دل تو تخم مهرش * از صدق و صفا چنان بكارى
كز خويش فنا شوى بكلّى * اين كشته ز عشق حاصل آرى
مرآت وجود خويشتن را * از زنگ و غبار صيقل آرى
آنگاه ، جمال يار بينى * هرجا كه نظر تو برگمارى
زاهد ! دگرم مكن نصيحت * از عشق و ، برو تو در كنارى
من دانم و عشق و مطرب و مى * تو باش و نماز و روزهدارى
عمّامه و سبحه بر تو ارزان * ما و مى و جام و بادهخوارى
از عشق مدار دست « محزون » * بىباده مباش هيچ بارى