هيچكس را آشنايى نيست با من سالهاست * گوهر نابم دريغا در حجاب افتادهام
پنجهء خشم طبيعت استخوانم را شكست * گندمم در زير سنگ آسياب افتادهام
گر به چشم جان ببينى در كتاب روزگار * بىعدد صفرم كه ديگر از حساب افتادهام
بستهام لب را دگر ياد ، هم در سينه نيست * صامت و سردم چو تصويرى به قاب افتادهام
مانده از طومار عمرم برگ پايانى بهجا * برگ بىنقشم كه از كهنه كتاب افتادهام
شعلهء عشقم « مجرّد » دامن كس را نسوخت * چون اجاق سرد و خاموشم ز تاب افتادهام
خدمت استاد
تا در جوار اهل ادب جا گرفتهايم * با سنگ صبر ره به تمنّا گرفتهايم
همچون كرانه وحشت طوفان نداشتيم * عمرى صدف ز سينهء دريا گرفتهايم
طوف مناى دوست نشد گر نصيب ما * از بهر فيض دامن مينا گرفتهايم
ما خودسرانه دل به نكويان ندادهايم * عبرت ز روزگار زليخا گرفتهايم
چون صادقانه خدمت استاد كردهايم * از هر سخن چكيدهء معنا گرفتهايم
در آستان ميكده در پيشگاه پير * پيمانه بهر بردن صهبا گرفتهايم
با ناخن شكسته به بيداى عاشقى * خار از درون آبلهء پا گرفتهايم
از هر طرف كه تير بلايى فرارسد * جان را سپر به شيشهء دلها گرفتهايم
حرف زبان و حرف دل ما بود يكى * اين نكته را ز كودك نوپا گرفتهايم
با آه سينهسوز « مجرّد » ز پير عشق * يك شب كليد حلّ معمّا گرفتهايم
عمر حباب
كردى به جاى آينه تا انتخاب آب * شد از وصال عارض تو كامياب آب
نازم به تار گيسوى مشكين خمخمت * كز عطر او بود به مشام گلاب آب
ديشب به خواب روز وصال تو ديدهام * پيدا بود كه تشنه ببيند به خواب آب
از دورى بهار رخ بىخزان تو * ريزد ز هر دو چشم من از اضطراب آب
سوزم به ياد روى تو از آتش فراق * آرى ، شود ز شعلهء آتش كباب آب
ديگر مكن شتاب پى رفتن از برم * ريزد ز ديده از پى تو با شتاب آب
از درگهت چه شد كه جوابم نمودهاى * گشتم به نزد مدّعيان زين جواب آب