تهاجم غم
درون سينه ز محنت ره نفس تنگ است * براى مرغ بلندآشيان قفس تنگ است
به كار خويش هوس مىزند نداى مراد * به هر ديار كه ميدان بوالهوس تنگ است
ز تنگدستى ما بستهاند ميكده را * و يا كه چشم پر از فتنهء عسس تنگ است
به گلشنى كه در او مرغ نغمهخوان نبود * مسلّم است كه جولانگه مگس تنگ است
به خواب قافلهسالار و راهزن بيدار * فضاى قافله بر نالهء جرس تنگ است
مكن عجب كه اگر كس به داد ما نرسيد * كه از تهاجم غم ره به دادرس تنگ است
سوار حادثهجو در كمين پى تاراج * عنان كشيده مگر عرصه بر فرس تنگ است
دگر ز كلك « مجرّد » گهر نمىريزد * كه روزگار به اهل سخن ز بس تنگ است
شهريار حسن
آنان كه شرح عشق در عالم نوشتهاند * در هر صحيفهاى سخن از غم نوشتهاند
از بىوفايى فلك سفله ناصحان * بسيار گفتهاند اگر كم نوشتهاند
جويندگان عشق به كانون معرفت * از خصلت ابو ذر و ميثم نوشتهاند
محرم شدن خوش است در احرام عاشقى * اين فيض بهر زادهء ادهم نوشتهاند
اين نكته روشن است كه آلودگان آز * از وصف مال و مكنت و درهم نوشتهاند
كار جهان ز روز ازل تا به روز حشر * چون زلف يار درهم و برهم نوشتهاند
بر طاق عرش نام تو اى شهريار حسن * زيبا و دلنشين و منظّم نوشتهاند
از بادهء ولاى تو هستند بىخبر * آنان كه شرح لذّت زمزم نوشتهاند
توحيد را بهر ورق گل به خطّ رمز * وقت سحر ز جوهر شبنم نوشتهاند
اى دل مپيچ همچو « مجرّد » به هيچ و پوچ * اين زندگى به مرگ سپر غم نوشتهاند
درد هجران
تشنهء وصلم كه در دشت سراب افتادهام * در ميان موج مانند حباب افتادهام
دست تدبيرم نياويزد به جايى اى دريغ * پايبند حسرت از اين بخت خواب افتادهام
شمعآسا جسم و جانم سوخت از درد فراق * در ميان شعله چون اشك كباب افتادهام
سايه پرورد غمم ، شادى نمىجويد مرا * من در اين گرداب از عهد شباب افتادهام